top of page

چون توفیق رفیق گشت، و بکمند جذبۀ "ارجعی الی ربّک" نفس توسن صفت را با عالم عُلو و حضرت عزّت خواندند، روح که سُواری عاقل بود چون بمقام معلوم خویش رسید خواست که جبرئیل‌وار عنان باز کشد، نفس توسن صفت چون پروانۀ دیوانه بدو بدو پرّ مظلومی و جهولی هوا و غضب خود را بر شمع جلال احدیّت زد، و بترک وجود مجازی گفت، و دست در گردن وصال شمع کرد، تا شمع وجود مجازی پروانگی او را بوجود حقیقی شمعی خویش مبدّل کرد. این ضعیف گوید:


ای آنکه نشسته‌اید پیرامن شمع

قانع گشته بخوشه از خرمن شمع

پروانه صفت نهید جان بر کف دست

تا بوک کنید دست در گردن شمع


تا نفس دستکاری ظلومی و جهولی خویش بکمال نرساند، درین مقام نفس را بکمال نتوان شناخت، که او چیست و او را از بهرچه آفریده‌اند، و در کدام مقام بچه کار خواست آمد؟ چون این دستکاری ازو بکمال ظاهر شد و از دیوانگی پروانگی بنوربخشی شمعی رسید، که "کنتُ له سمعا و بصرا . لسانا فبی یسمع و بی یبصر و بی ینطق" حقیقت " من عرف نفسه فقد عرف ربّه" محقق گردد. یعنی هرکه نفس را بپروانگی بشناخت حضرت را بشمعی باز داند.



مرصاد العباد من‌ المبدأ الی المعاد، باب سیم فصل ششم، در بیان تزکیت نفس و معرفت آن - نجم الدین رازی

 
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jul 8, 2020
  • 10 min read

بدانک چون تسویه قالب بکمال رسید، خداوند تعالی چنانک در تخمیر طینت آدم هیچ‌کس را مجاز نداده بود بخداوندی خویش مباشر آن بود، در وق تعلق روح بقالب هیچ‌کس را محرم نداشت بخداوندی خویش ینفخ روح قیام نمود. در اینجا اشارتی لطیف و بشارتی شریف است که روح را در حمایت بدرقه نفخه خاص میفرستد، یعنی او را از اعلی مراتب عالم ارواح به اسفل درکات عالم اجسام میفرستم، مسافتی بعید است و دوست و دشمن بسیارند، نباید که درین منازل و مراحل بدوست و دشمن مشغول شود و مرا فراموش کند، و از ذوق انسی که در حضرت یافته است محروم ماند، که راهزنان بر راه بسیارند، ز دشمنان حسود و ز دوستان غیور، چون اثر نخفه ما با او بود نگذارد که ذوق انس ما از کام جان او برود، تا او در هیچ مقام و بهیچ دوست و دشمن بند شود.

دیگر آنک روح را بر سیصد و شصت هزار عالم روحانی و جسمانی، ملکی و ملکوتی گذر خواهیم داد، و در هر عالم او را نزلی انداخته‌ایم و گنجی از بهر او دفین کرده، تا آن روز که او را در سفل عالم اجسام بخلافت فرستیم این نزلها و گنجها با او روان کنیم. بران خزاین و دفاین کس را اطلاع نداده‌ایم "ما اشهدتُهم خَلق السماوات و الارض" جمله من نهاده‌ام من دانم که چه نهاده‌ام و کجا نهاده‌ام و چون نهاده‌ام، و من دانم که هر یک چون برباید گرفت؟

در جمله مقامات دلیل و رهبر روح منم تا آن جمله بر وی عرضه کنم، و از خزاین و دفاین آنچ اورا دران عالم بکار خواهد آمد بدو دهم، و آنچ دیگر باره بوقت مراجعتِ با این حضرت او را در این مقام بکار شود بگذارم، و طلسماتی که از بهر نظر اغیار درین راه ساخته‌ام، تا هر مدّعی بگزاف بدین حضرت نتواند رسید با او نمایم، و بندگشاهای آن برو عرضه کنم تا بوقت مراجعت راه برو آسان گردد، و از مصالح و مفاسد راه او را باخبر کنم.

دیگر آنک چون روح را بخلافت میفرستم و ولایت میبخشم و مدتی است تا آوازه "انّی جاعل فی الارض خلیفهً" در جهان انداخته‌ام، جمله دوست و دشمن آشنا و بیگانه منتظر قدوم او مانده‌اند، او را باعزاز تمام باید فرستاد - مقرّبان حضرت خداوندی را فرموده‌ام که چون او بتخت خلافت بنشیند جمله پیش تخت او سجده کنید، باید که اثر اعزاز و اکرام ما بر وی ببینند تا کار در حساب گیرند.

پس روح پاک را بعد از آنک چندین هزار سال در خلوت خانه حظیره قدس اربعینات برآورده بود و در مقام بی‌واسطگی منظور نظر عنایت بوده و آداب خلافت و شرایط و رسوم نیابت از خداوند و منوب خویش گرفته،که تا نایب و خلیفه پادشاه عمری در حضرت پادشاه ترتیب و رسوم جهانداری نیاموزد اهلیّت نیابت و خلافت نیابد، بر مرکب خاص "و نفختُ فیه" سوار کردند


هم عقل دویده در رکابش

هم عشق خزیده در پناهش

مه طاسک گردن سمندش

شب طرّه پرچم سیاهش


و با خلعت اضافت یا "من روحی" بر جملگی ممالک روحانی و جسمانیش عبور دادند، و در هر منزل و مرحله آنچ زبده بود و جملگی و خلاصه دفاین و ذخایر آن مقام بود در موکب او روان کردند، و او را در مملکت انسانّیت بر تخت قالب بخلافت بنشاندند، و در حال جملگی ملا اعلی از کرّوبی و روحانی پیش تخت او بسجده در آمدند، که "فسجد الملائکه کلّهم اجمعون". جبرئیل را بران درگاه بحاجبی فرو داشتند، و میکائیل را بخازنی. جمله ملک و فلک هرکسیر برین درگاه بشغلی نصب کردند.

خواستند تا تمهید قاعده سیاست کنند و یکی را بردار کشند تا در ملک و ملکوت کسی دیگر دم مخالفت این خلافت نیارد زد. آن مغرور سیاه گلیم را که وقتی بفضولی بی‌اجازت دزدیده بقالب آدم دررفته بود، و بچشم حقارت در ممالک خلافت او نگرسته، و خواسته تا در خانه دل آدم نقبی زند، میّسر نشده، او را بتهمت دزدی بگرفتند و به رسن شقاوت بربستند، تا وقت سجود جمله ملایکه سجده کردند او نتوانست کرد. زیراک به رسن شقاوت آن روزش بستند که بی‌دستوری در کارخانه غیت رفته بود.

در روایت میآید که چون روز قیامت خلق را بر عرصه عرصات حاضر کنند نوری از انوار خداوندی تبارک و تعالی تجلّی کند، جمله خلایق خواهند که سجود آرند هر کس که در دنیا حق را سجده برده است بسجود روند، و آنها که سجود هوا و دنیا و بتان برده‌اند سجده نتوانند کرد، زیراک سر ایشان به رسن شقاوت آن روز بربسته بودند که سجده حق نکردند. امّا رسن را امروز بچشم ظاهر نتوان دید، هرکرا چشم باطن گشاده بود بیند، لاجرم در بند آن شود که بمقراض توبه و استغفار آن را بگسلد، و اگر امروز نگسلد همچنان بسته بسلاسل و اغلال فردا او را ببازار قیامت برآورند، "اذالاغلال فی اعناقهم و السلاسل" آنجا ظاهر شود.

پس سر ابلیس پر تبلیس آن روز بربستند که از میان جمله ملایکه گستاخی کرد، و بی‌اجازت بکارخانه غیب در رفت، و مخالفت فرمان "لاتدخلوا بیوت النبی الّا ان یوذن لکم" کرد، لاجرم برسن قهر سرش بربستند تا سجده آدم نتوانست کرد، که "الّا ابلیس ابی و استکبر" و خلق چندان پندارند که ابا و استکبار در وقت سجده بود، بلی صورت آن بوقت سجده بود که بمثابت ثمره شجره است، امّا حقیقت آن ابا و استکبار که بمثابت تخم است آن روز در زمین شقاوت افتاد که از رعایت ادب ابا کرد، و بی‌اجازت در کارخانه غیب رفت، و چون بیرون آمد استکبار کرد و گفت "خُلِق مجوفاً لاَیتَمالکُ". بچشم بزرگی بخود نگریست، و بچشم حقارت بخلیفه حق، آن تخمش بروزگار پرورش یافت، ثمره آن ابا و استبکار آمد بوقت سجده، لاجرم هم بران رسن شقاوت بدار لعنتش برکشیدند که "و ان علیک لعنتی الی یوم الدّین" و برین دار تا قیامت الساعه بسیاست بگذاشتند، بل که تا ابدالاباد ازین دار فرو نگیرند، تا بعد ازین در جمله ممالک کس زهره ندارد که با خلیفه حق قدم بیحرمتی نهد، و هرانک متابعت ابلیس درین مملکت او را با او هم در یک سلک کشند و بدوزخ فرستند که "لاَملانَّ جهنَّم منکَ و مِمّن تبعکَ منهم اجمعین".

آورده‌اند که چون روح بقالب آدم درآمد، درحال گرد جملگی ممالک بدن برگشت خانه‌ای بس ظلمانی و با وحشت یافت بنای آن بر چهار اصل متضاد نهاده، دانست که آن را بقایی نباشد. خانه‌ای تنگ و تاریک دید چندین هزار هزار حشرات و موذیّات از حیّات و عقارب و ثعابین و انواع سباع از شیر و یوز و پلنگ و خروس و خوک، و از انواع بهایم خر و گاو و اسب و استر و اشتر و جملگی حیوانات بیکدیگر برمی‌آمدند هریک بدو حملتی بردند و از هر جانب هر یکی زخمی می‌زدند و بوجهی ایذایی می‌کردند و نفسِ سگ صفت، غریب‌دشمنی آغاز نهاد و چون گرگ در وی می‌افتاد.

روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب‌العالمین بصد هزار ناز پرورش یافته‌بود ازان وحشتها نیک مستحوش گشت قدر انس حضرت عزّت که تا این ساعت نمیدانست بدانست، نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود و ذوق آن نمی‌یافت و حق آن نمی‌شناخت بشناخت. آتش فراق در جانش مشتعل شد، دود هجران بسرش برآمد. گفت


دی ما و می و عیش خوش و روی نگار

امروز غم و غریبی و فرقت یار

ای گردش ایام! ترا هردو یکی است

جان برسر امروز نهم، دی بازآر!


در حال ازان وحشت آشیان برگشت و خواست تا هم بدان راه باز گردد.


عزمم درست گشت کزینجا کنم رحیل

خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد


چون خواست که باز گردد مرکب نفخه طلب کرد تا برنشیند که او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود. مرکب نیافت، نیک شکسته دل شد. با او گفتند که ما از تو این شکسته‌دلی میطلبیم. قبض بر وی مستولی شد، آهی سرد برکشید. گفتند ما ترا از بهر این آه فرستاده‌ایم. بخار این آه ببام دماغ او برآمد، درحال عطسه‌ای بر آدم افتاد، حرکت در وی پیدا شد، دیده بگشود، فراخنای عالم صورت بدید، روشنی آفتاب مشاهده کرد. گفت "الحمدلله". خطاب عزّت در رسید که "یَرحمُکَ ربُّکَ". ذوق خطاب بجانش رسید، اندک سکونتی در وی پدید آمد.

امّا هروقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی، و فراخنای فضای عالم ارواح و زقه‌هایی بی‌واسطه یافته بود یادکردی، خواستی تا قفص قالب بشکند و لباس آب و گِل برخود پاره کند


آن بلبل محبوس که نامش جان است

دستش بشکستن قفص می‌نرسد


همچنانک اطفال را بچیزهای رنگین و آواز زنگُله و نقل و میوه مشغول کنند، آدم را بمعلّمی ملایکه و سجود ایشان و بردن بآسمانها و بر منبر کردن و گرد آسمانها گردانیدن و آن قصّه‌های معروف که گفته‌اند مشغول میکردند، تا باشد که قدری نایره آتش اشتیاق او بجمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و آن وحشت ازوی زایل شود. اوبزبان حال میگفت:


هرگز نشود ای بت بگزیده من

مهرت ز دل و خیالت از دیده من

گر از پس مرگ من بجویی یابی

مهر تو در استخوان پوسیده من


خطاب می‌رسید که ای آدم در بهشت رو، و ساکن بنشین، و چنانک خواهی میخور و می‌خسب، و با هرکه خواهی انس گیر، "یا آدمُ اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغداً حیث شئتما". هرچند میگفتند او میگفت:


حاشا که دلم از تو جدا داند شد

یا با کس دیگر آشنا داند شد

از مهر تو بگسلد کرا دارد دوست

وز کوی تو بگذرد کجا خواهد شد؟


چون وحشت آدم هیچ کم نمیشد و با کس انس نمیگرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد، تا با جنس خویش انس گیرد "و جعل منها زوجها لیسکُن الیها".

آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید بر مشاهده حوّا ظاهر شده که "کل جمیل من جمال الله" ذوق آن جمال بازیافت. گفت:


ای گل! تو بروی دلربایی مانی

وی می تو زیار من بجایی مانی

وی بخت ستیزه‌کار هر دم با من

بیگانه‌تری به آشنایی مانی


بربوی آن حدیث بشاهد بازی درآمد چندانک ذوق آن معامله بازیافت صفت شهوت غالب شد که کاملترین صفتی‌است حیوانی و بزرگترین حجاب ازان خیزد و دیگر صفات حیوانی بخوش خوردن و خوش خفتن غلبه گرفت حُجب زیادت شد و انس حضرت نقصان پذیرفت چه بمقدار از آنک از لذّات و شهوات حیوانی نفس آدمی ذوق میابد با آن انس میگیرد و، بدان مقدار انس حق از دل او کم میشود، چندان انس پدید آمد آدم را با بهشت و لذاّت آن که چون ابتلای شجره در میان آمد که "ولاتقربا هذه الشجره" ابلیس او را بملک بهشت بتوانست فریفت، که "هَل اَدُلُّک علی شجره الخلدو مُلک لایَبلی" تا خلود بهشت و ملک آن بر رضای حق برگزید، و بگفتِ شیطان از غایت حرص فرمان رحمن بگذاشت.

در حال غیرت حق تاختن آورد که: ای آدم، ترا از بهر تمتّعات نفسانی و مراتع حیوانی آفریده‌ایم؟ "افحسبتم انّما خلقناکم عبَثا و انّکم اینا لاترجعون" خوف آن است که این چه نیم روزت در بهشت بگذاشتیم و حجب فروگذاشتیم. تا ما را چنین فراموش کردی و بغیر ما مشغول گشتی و انس گرفتی و بی‌فرمانی کردی و از شجره بخوردی، اگر خود یک روزت تمام بگذارم یکباره ما را فراموش کنی و یگانگی ببیگانگی مبدّل کنی و از ما و از لطف ما هیچ یاد نیاری.


یاری که همیشه در وفای ما بود

کارش همه جستن رضای ما بود

بیگانه چنان شد که نمی‌داند کس

کو در همه عمر آشنای ما بود


ای آدم از بهشت بیرون رو، و ای حوّا ازو جداشو "اهبطو منها جمیعا" ای تاج از سر آدم برخیز، ای حلّه از تن او دور شو، ای حوران بهشت آدم را بر دف دو رویه بزنید که "وعصی آدمُ ربّه فغوی" این چیست؟ سنگ ملامت برشیشۀ سلامت میزنیم، و روغن خودپرستی آدم را بر زمین مذلّت عبودیت میریزیم تیغ همّت او را بر سنگ امتحان میزنیم.


این کوی ملامت است و میدان هلاک

وین راه مقامران بازندۀ پاک

مردی باید، قلندری دامن چاک

تا برگذرد عیاروار و چالاک


چون آدم را سر بدین وحشت‌سرای دردادند از یار و پیوند جدا کرده


نه همنفسی، نه همدمی، نه یاری

مشکل دردی، طرفه غمی، خوش کاری!


چون برین قاعده روزی چند سرگردان بگشت، فریادرسی ندید، هم باسرورد درد اول آمد. باز معلّم غیب تختۀ ابجد عشق نخستش درنبشت


تختۀ عشق در نبشتم باز

درنبیس ای نگار، تختۀ ناز

تا بر استاد عاشقی خوانیم

روزکی چند باز ناز و نیاز


دیگر باره گلیم درد برانداخت "ربّنا ظلمنا" آغاز نهاد. گفتند ای آدم


آیی بر من چو باز مانی ز همه

معشوقۀ روز بینواییت منم


گفت خداوندا مرا این سرگردانی همی بایست تا قدر الطاف تو بدانم، حق خداوندی تو بشناسم. مرا این مذلّت و خواری درخور بود تا مرتبۀ اعزاز و اکرام تو باز بینم، و بدانم که با ای مشتی خاک لطف خداوندی چه فضلها کرده است، و از کدام درکت بکدام درجت رسانیده، و تشریف "خلقتک فرد الفرد" ارزانی داشته، و بغیرت پیوند از اغیار بریده، که "کن لی اکن لک" پس امروز عاجزوار به در کرم تو بازگشتم، و اگرچه زبان عذرم گنگ است میگویم:


روزی دو سه گر بی‌تو شکیب آوردم

صد عذر لطیف دلفریب آوردم

جانا ز غمت سر بنشیب آوردم

دریاب که پای در رکاب آوردم


درین تضرّع و زاری آدم را بروایتی مدّت چهارصد سال سرگشته و دیده بخون دل آغشته بگذاشتند، و عزت و ربوبیّت از کبریا و عظمت با جان مستمند و دل دردمند آدم میگفت: من ترا از مشتی خاک ذلیل بیافرینم، و بعزّت از ملایکۀ مقرّب برگزینم، و ترا محسود و مسجود همه گردانم، و حضرت کبریا را در معرض اعتراض "اتجعل فیها" آرم، و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم، و در پیش تخت خلافت تو بردار لعنتش کشم، و بترک یک سجدۀ تو سجده های هفتصد هزار سالۀ او را هباء منثور گردانم، و بضربت "فاخرج منها" از جوار خود دور کنم، تو شکر این نعمتها نگزاری، و حق من نشناسی، و قدر خود ندانی، و دشمن را دوست گیری، و دوست را دشمن دانی، و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی. لاجرم چون سطوت قهّاری ما بر قضیّۀ " ولئن کفرتم انّ عذابی لشدید" دستبرد بنماید، باید که در صدمت اوّل بصبر پای داری، و چین در ابرو نیاری، که "الصبر عند الصدمه الاولی".


روزی که زمانه در نهیبت باشد

باید که در ان روز شکیبت باشد

بد نیز چو نیک در حسابت باشد

نه پای همیشه در رکابت باشد


آدم آن دم بنگذاشت، و باز علم عجز برافراشت، و بقلم نیاز بر صحیفۀ تقصیر صورت اعذار مینگاشت، و با دل بریان و دیدۀ گریان زبان جانش میگفت:[...]

خداوندا! باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی، همه فانی‌ایم و باقی تویی همه درمانده‌ایم و فریادرس تویی، همه بیکسیم و کس هرکس تویی، آن را که تو برداشتی میفکن، و آن را که تو نگاشتی مشکن، عزیز کردۀ خود را خوار مکن، شادی پروردۀ خویش را غمخوار مکن، چون برگرفتی هم تو بدار، ما را با ما بنگذار، و بدین بیخردگی معذوردار، که این تخم تو کشته‌ای، و این گل تو سرشته‌ای.


اگر بار خارست خود کشته‌ای

وگر پرنیان است خود رشته‌ای


چون زاری آدم از حد بگذشت و سخن بدین سرحد رسید، آفتاب اقبال " فتلقی آدم من ربّه کلمات فتاب علیه" ازین مطلع طلوع کرذد، شب دیجورادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال بدمید، و از الطاف ربوبیّت بعبودیّت آدم خطاب رسید:


باز آی کز آنچ بودی افزون باشی

ور تابکنون نبودی اکنون باشی

آنی که بوقت جنگ جانی و جهان

بنگر که بوقت آشتی چون باشی


"مضی ما مضی و استأنف الوُدّ بیننا" بفرمود تا ببدل آوازۀ "وعصی آدمُ ربّهُ فَغَوی" منادی "انّ‌الله صطفی آدم" بعالم برآمد، و دبدبۀ "ثمّ اجتبیه ربّهُ فتاب علیه و هَدی" در ملک و ملکوت افتاد.

هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذرخواه جرم او آمد، که "فنَسی و لم نجد له عزما" بعد از این همه زمان طعن در کام کشید، و مهر ادب بر لب خاموشی نهید، و زنگار انکار از چهرۀ آینۀ این کار بردارید.


معشوقه بسامان شد تا باد چنین باد

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد

[...]


آن تصرّفات گوناگون چه بود؟ آدم را خلافت پرورش میدادیم، و نقطۀ محبّت او را در این ابتلا ها بکمال میرساندیم. "انّ البلاءَ مُوکَّل بِالانبیاءِ ثمَّ بالاولیاءِ فالامثل فالامثل" و صلّی اللّه علی محمّد و آله اجمعین.



مرصاد العباد من‌ المبدأ الی المعاد، باب دوم فصل پنجم، در بدو تعلق روح بقالب - نجم الدین رازی

 
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jun 1, 2020
  • 8 min read

حق تعالی چون اصناف موجودات میآفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وسایط گوناگون در هر مقام بکار کرد. چون کار بخلقت آدم رسید گفت "انّی خالق بشراً من طین" خانۀ آب و گل آدم من میسازم. جمعی را مشتبه شد گفتند "خلق السماوات والارض" نه همه تو ساخته‌ای؟ گفت اینجا اختصاصی دیگر هست که اگر آنها باشارت "کن" آفریدم که "انّما قولنا لشیءٍ اذا ارادناه ان نقول له کن فیکون" این را بخودی خود میسازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل علیه السلام برفت، خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت ای جبرئیل چه میکنی؟ گفت ترا بحضرت میبرم که از تو خلیفتی می‌آفریند. سوگند برداد بعزّت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم، و تاب آن نیارم. من نهایت بُعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الهویّت خلاص یابم که قربت را خطر بسیار است که "والمخلصون علی خطر عظیم".


نزدیکان را بیش بود حیرانی

کایشان دانند سیاست سلطانی


جبرئیل چون ذکر سوگند شنید بحضرت بازگشت. گفت: خداوندا تو داناتری خاک تن درنمیدهد. میکائیل را بفرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند برداد بازگشت. حق تعالی عزرائیل را بفرمود برو اگر بطوع و رغبت نیاید باکراه و اجبار برگیر و بیاور. عزرائیل بیامد و بقهر یک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت. در روایت میآید که از روی زمین بمقدار چهل ارش خاک برداشته شد بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فرو کرد عشق حالی دواسبه میآید.


خاک آدم هنوز نابیخته بود

عشق آمده بود و در دل آویخته بود

این باده چو شیرخواره بودم، خوردم

نی نی می و شیر با هم آمیخته بود


اول شرفی که خاک را بود این بود که بچندین رسول بحضرتش میخواندند و او ناز میکرد و میگفت: ما را سر این حدیث نیست.


حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بود

من از کجا سخن سرّ مملکت ز کجا؟


آری قاعده چنین رفته است که هرکس عشق را منکرتر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی‌تر گردد. باش تا مسئله قلب کنند.


منکر بودم عشق بتان را یک چند

آن انکارم مرا بدین روز افکند


جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بمانده که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را از حضرت عزّت بچندین اعزاز میخوانند، و خاکِ در کمال مذلّت و خواری باحضرت عزّت و کبریایی چندین ناز و تعزّز میکند و با این همه حضرت غنا و استغنا باکمال غیرت بترک او نگفت و دیگری را بجای او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد.


همسنگ زمین و آسمان غم خوردم

نه سیر شدم نه یار دیگر کردم

آهو بمثل رام شود با مردم

تو می‌نشوی هزار حیلت کردم


الطاف الوهیّت و حکمت ربوبیّت بسرّ ملایکه فرومیگفت: "انّی اعلم ما لا تعلمون". شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کار ها در پیش است؟


عشقی‌است که از ازل مرا در سر بود

کاری‌است که تا ابد مرا در پیش است


معذورید که شما را با عشق سر و کار نبوده‌است. شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس‌اید، از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید، سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟


درد دل خسته دردمندان دانند

نه خوش‌منشان و خیره‌خندان دانند

از سرّ قلندری تو گر محرومی

سرّی‌است در آن شیوه که رندان دانند


روزکی چند صبر کنید تا من برین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم، و زنگار ظلمت خلقیّت از چهره آینه فطرت او بزدایم، تا شما در این آینه نقشهای بوقلمون بینید. اوّل نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد.

پس از ابر کرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد، و بید قدرت در گل از گل دل کرد.


از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

یک قطره فروچکید، نامش دل شد


جمله ملأ اعلی کرّوبی و روحانی دران حالت متعجب‌وار می‌نگریستند، که حضرت جلّت بخداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شباروز تصرّف میکرد، و چون کوزه‌گر که از گل کوزه خواهد ساخت آن را بهرگونه میمالد و بران چیزها میاندازد، گل آدم را در تخمیر انداخته که "خلق الانسان من صلصال کالفخار" و در هر ذرّه از آن گل دلی تعبیه میکرد، و آن را بنظر عنایت پرورش میداد و حکمت با ملایکه میگفت: شما در گل منگرید در دل نگرید.


گر من نظری به سنگ بربگمارم

از سنگ دلی سوخته بیرون آرم


در بعضی روایت آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طایف با آب و گل آدم از کمال حکمت دستکاری قدرت میرفت، و بر بیرون و اندرون او مناسب صفات خداوندی آینه ها بر کار می‌نشاند که هریک مظهر صفتی بود از صفات خداوندی، تا آنچ معروف است هزار و یک آینه مناسب هزار و یک صفت برکار نهاد. [...] ودر هر آینه که در نهاد آدم برکار می‌نهادند در آینۀ جمال‌نمای دیدۀ جمال‌بین می‌نهادند تا چون او در آینه بهزار و یک دریچه خود را بیند آدم بهزار و یک دیده او را بیند.


در من نگری همه تنم دل گردد

در تو نگرم همه دلم دیده شود


اینجا عشق معکوس گردد، اگر معشوق خواهد که ازو بگریزد او بهزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اول میگریختی، و این چیست که امروز درمی‌آویزی؟ آری آنگه از این میگریختم تا امروز درنباید آویخت.


توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن سخت‌تر گردد کمان


آن روز گِل بودم میگریختم، امروز همه دل شدم درمی‌آویزم، اگر آن روز بیک گِل دوست نداشتم، امروز بغرامت آن بهزار دل دوست میدارم.


این طرفه نگر که خود ندارم یک دل

وآنگه بهزار دل ترا دارم دوست


همچنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود، و هر لحظه از خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد او تعبیه میکردند، تا هرچ از نفایس خزاین غیب بود جمله در آب و گل آدم دفین کردند. چون نوبت به دل رسید گِل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و بآب حیات ابدی بسرشتند و بآفتاب سیصدوشصت نظر بپروردند.

[...] چون کار دل باین کمال رسید، گوهری بود در خزانۀ غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود و خزانه داری آن بخداوندی خویش کرده، فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الا حضرت ما یا دل آدم. آن چه بود؟ گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند، و بر ملک و ملکوت عرضه داشته، هیچکس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود، بخزانه داری آن جان آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور صفات جلال احدیّت پرورش یافته بود.


باآن نگار کار من آن روز اوفتاد

کادم میان مکه و طایف فتاده بود


عجب در آنکه چندین هزار لطف و عاطفت از عنایت بی‌علّت با جان و دل آدم در غیب و شهادت میرفت، و هیچکس را از ملایکۀ مقرّب دران محرم نمیساختند، و ازیشان هیچکس آدم را نمیشناختند. یک بیک بر آدم میگذشتند و میگفتند آیا این چه نقش عجیب است که می‌نگارند، و باز این چه بوقلمون است که از پردۀ غیب بیرون میآورند. آدم بزیر لب آهسته میگفت اگر شما مرا نمیشناسید من شما را میشناسم، باشد تا من سر از این خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک بیک برشمارم. چه از جمله آن جواهر که دفین نهاده است یکی علم جملگی اسماست "وعلّم آدمَ الاسماء کلّها".

هرچند که ملایکه در آدم تفرس میکردند نمیدانستند که این چه مجموعه‌ای است. تا ابلیس پر تبلیس یکباری گرد او طواف میکرد و بدان یک چشم اعورانه بدو در مینگریست [...]. پس چون ابلیس گرد جملۀ قالب آدم برآمد هرچیزی را که بدید ازو اثری باز دانست که چیست. امّا چون بدل رسید دل را برمثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان، هرچند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل در رود هیچ راهی نیافت. با خود گفت هرچ دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست اگر ما را وقتی آفتی رسد ازین شخص از این موضع تواند بود، و اگر حق‌تعالی را با این قالب سروکاری باشد یا تعبیه ای دارد درین موضع تواند داشت. با صد هزار اندیشه نومید از در دل بازگشت.

ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند و دست رد برویش باز نهادند، مردود همۀ جهان گشت. مشایخ طریقت ازینجا گفته‌اند: "هر کرا یک دل رد کرد مردود همۀ دلها گردد، و هر کرا یک دل قبول کرد مقبول همۀ دلها گردد".

ابلیس چون خایب و خاسر از درون قالب آدم بیرون آمد با ملایکه گفت: هیچ باکی نیست این شخص مجوّف است او را بغذا حاجت بود و صاحب شهوت باشد چون دیگر حیوانات، زود برو مالک توان شد. ولکن در صدرگاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود، ندانم تا آن چیست؟

ملایکه گفتند اشکال هنوز برنخاسته است، آنچ اصل است بندانسته‌ایم. با حضرت عزّت بازگشتند. گفتند: خداوندا، مشکلات تو حل کنی، بندها تو گشایی، علم تو بخشی، چندین گاه است تا درین مشتی خاک بخداوندی خویش دستکاری میکنی، و عالمی دیگر ازین مشتی خاک بیافریدی، و در آن خزاین بسیار دفین کردی، و ما را بر هیچ اطلاع ندادی، و کس را از اما محرم این واقعه نساختی باری با ما بگوی این چه خواهد بود.

خطاب عزّت دررسید که "انّی جاعل فی الارض خلفة" من در زمین حضرت خداوندی را نایبی می‌آفرینم، اما هنوز تمام نکرده‌ام، اینچ شما می‌بینید خانۀ اوست و منزلگاه و تخت اوست. چون این را تمام راست کنم و او را بر تخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید "فاذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین".

باهم گفتند اشکال زیادت ببود، مارا سجدۀ او میفرماید و او را خلیفۀ خود میخواند. ما هرگز ندانستیم که جز او کسی دیگر شایستگی مسجودی دارد، و او را سبحانه و تعالی بی‌یار و شریک و بی مثل و مانند و بی‌زن و فرزند میشناختیم ندانستیم کسی نیابت و خلافت او را بشاید. ما دیگر باره برویم و گرد این کعبه طوافی بکنیم و احوال این خانه نیک بدانیم.

بیامدند و گرد قالب آدم میگشتند و هرکسی در وی نظر میکردند. گفتند ما اینجا جز آب و گِل نمی‌بینیم، ازو جمال خلافت مشاهده نمی‌افتد، در وی استحقاق مسجودی نمی‌توان دید. از غیب بجان ایشان اشارت میرسید.


معشوقه بچشم دیگران نتوان دید

جانان مرا بچشم من باید دید


گفتند از صورت این شخص زیادت حسابی برنمی‌توان گرفت مگر این استحقاق او را از راه صفات است، در صفت او نیک نظر کنیم. چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ساخته. در صفات آن نظر کردند، خاک را صفت سکونت دیدند، باد را صفت حرکت دیدند، خاک را ضدّ باد یافتند، و آب را سفلی دیدند و آتش را عُلوی یافتند، هردو ضدّ یکدیگر بودند. گفتند هرکجا دو ضدّ جمع شود از ایشان جز فساد و ظلم نیاید " لو کان فیهما الهة الاالله لفسدتا" چون عالم کبری بضدّیت در فساد میآید عالم صغری اولیتر.

با حضرت عزّت گشتند. گفتند " اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء" خلافت بکسی میدهی که ازو فساد و خون ریختن تولد کند؟ در روایت میآید هنوز این سخن تمام نگفته بودند که آتشی از سر ادقات جلال و عظمت در آمد و خلقی را ازیشان بسوخت.

[...] اوّل ملامتیی که در جهان بود آدم بود، و اگر حقیقت میخواهی اوّل ملمتیی حضرت جلّت بود، زیراک اعتراض اوّل بر حضرت جلّت کردند "اتجعل فیها" "من یفسد فیها". عجب اشارتی است این که بنای عشقبازی بر ملامت نهادند.


عشق آن خوشتر که با ملامت باشد

آن زهد بود که با سلامت باشد


جان آدم بزبان حال با حضرت کبریائی میگفت: ما بار امانت به رسن ملامت در سُفت کشیده‌ایم، و سلامت فروخته‌ایم و ملامت خریده‌ایم، از چنین نسبتها باک نداریم، هرچ گویند غم نیست.


بِل تا بدرند پوستینم همه پاک

از بهر تو یار عیار چالاک

در عشق یگانه باش، از خلق چه باک

معشوقه ترا و، بر سر عالم خاک


آدمی را این شریف‌تر نه بس باشد که حضرت خداوندی آسمان و زمین و هرچ در وی است بشش شبانه روز آفرید که " خلق السماوات و الارض فی ستة ایام" و دران تشریف "بیدی" ارزانی نداشت با آنک عالم کبری بود. اینجا آدم را که عالم صغری بود می‌آفرید حواله بچهل روز کرد، و تشریف خلعت "بیدی" ارزانی داشت، تا بیخبران بدانند که آدمی را با حضرت عزّت اختصاصی است که هیچ موجودات را نیست. دیگر آنک در خلق آدم بخصوصیّت "بیدی" سرّی تعبیه افتاد که موجودات در آفرینش تبع آن سرّ نبود، و این خود هنوز تشریف قالب آدم است که عالم صغری است بنسبت با عالم کبری، آنجا که اختصاص روح اوست بحضرت که "و نفخت فیه من روحی" با آنک دنیا و آخرت و هرچ دران است عالم صغری بود بنسبت بابی‌نهایتی عالم روح بنگر تا چه تشریفها یافته باشد. و چون هردو جمع شود روح و قالب بتربیت بکمال خود رسید، که داند چه سعادت و دولت نثار فرق ایشان کنند؟ بیچاره کسی که از کمال خود محروم است و به چشم حقارت به خود می‌نگرد و استعداد مرتبۀ انسانیت که اشرف موجودات است در تحصیل مشتهیات حیوانیت که اخس موجودات است صرف می‌کند و قدر خود نمی‌شناسد.


ترا از دو گیتی برآورده‌اند

بچندین میانجی بپرورده‌اند

نخستین فطرت پسین شمار

تویی خویشتن را ببازی مدار



مرصاد العباد من‌ المبدأ الی المعاد، باب دوم فصل چهارم، در بدایت خلقت انسان - نجم الدین رازی

 

© Ferme Tournesol

bottom of page