top of page

در بدو تعلق روح بقالب

  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jul 8, 2020
  • 10 min read

بدانک چون تسویه قالب بکمال رسید، خداوند تعالی چنانک در تخمیر طینت آدم هیچ‌کس را مجاز نداده بود بخداوندی خویش مباشر آن بود، در وق تعلق روح بقالب هیچ‌کس را محرم نداشت بخداوندی خویش ینفخ روح قیام نمود. در اینجا اشارتی لطیف و بشارتی شریف است که روح را در حمایت بدرقه نفخه خاص میفرستد، یعنی او را از اعلی مراتب عالم ارواح به اسفل درکات عالم اجسام میفرستم، مسافتی بعید است و دوست و دشمن بسیارند، نباید که درین منازل و مراحل بدوست و دشمن مشغول شود و مرا فراموش کند، و از ذوق انسی که در حضرت یافته است محروم ماند، که راهزنان بر راه بسیارند، ز دشمنان حسود و ز دوستان غیور، چون اثر نخفه ما با او بود نگذارد که ذوق انس ما از کام جان او برود، تا او در هیچ مقام و بهیچ دوست و دشمن بند شود.

دیگر آنک روح را بر سیصد و شصت هزار عالم روحانی و جسمانی، ملکی و ملکوتی گذر خواهیم داد، و در هر عالم او را نزلی انداخته‌ایم و گنجی از بهر او دفین کرده، تا آن روز که او را در سفل عالم اجسام بخلافت فرستیم این نزلها و گنجها با او روان کنیم. بران خزاین و دفاین کس را اطلاع نداده‌ایم "ما اشهدتُهم خَلق السماوات و الارض" جمله من نهاده‌ام من دانم که چه نهاده‌ام و کجا نهاده‌ام و چون نهاده‌ام، و من دانم که هر یک چون برباید گرفت؟

در جمله مقامات دلیل و رهبر روح منم تا آن جمله بر وی عرضه کنم، و از خزاین و دفاین آنچ اورا دران عالم بکار خواهد آمد بدو دهم، و آنچ دیگر باره بوقت مراجعتِ با این حضرت او را در این مقام بکار شود بگذارم، و طلسماتی که از بهر نظر اغیار درین راه ساخته‌ام، تا هر مدّعی بگزاف بدین حضرت نتواند رسید با او نمایم، و بندگشاهای آن برو عرضه کنم تا بوقت مراجعت راه برو آسان گردد، و از مصالح و مفاسد راه او را باخبر کنم.

دیگر آنک چون روح را بخلافت میفرستم و ولایت میبخشم و مدتی است تا آوازه "انّی جاعل فی الارض خلیفهً" در جهان انداخته‌ام، جمله دوست و دشمن آشنا و بیگانه منتظر قدوم او مانده‌اند، او را باعزاز تمام باید فرستاد - مقرّبان حضرت خداوندی را فرموده‌ام که چون او بتخت خلافت بنشیند جمله پیش تخت او سجده کنید، باید که اثر اعزاز و اکرام ما بر وی ببینند تا کار در حساب گیرند.

پس روح پاک را بعد از آنک چندین هزار سال در خلوت خانه حظیره قدس اربعینات برآورده بود و در مقام بی‌واسطگی منظور نظر عنایت بوده و آداب خلافت و شرایط و رسوم نیابت از خداوند و منوب خویش گرفته،که تا نایب و خلیفه پادشاه عمری در حضرت پادشاه ترتیب و رسوم جهانداری نیاموزد اهلیّت نیابت و خلافت نیابد، بر مرکب خاص "و نفختُ فیه" سوار کردند


هم عقل دویده در رکابش

هم عشق خزیده در پناهش

مه طاسک گردن سمندش

شب طرّه پرچم سیاهش


و با خلعت اضافت یا "من روحی" بر جملگی ممالک روحانی و جسمانیش عبور دادند، و در هر منزل و مرحله آنچ زبده بود و جملگی و خلاصه دفاین و ذخایر آن مقام بود در موکب او روان کردند، و او را در مملکت انسانّیت بر تخت قالب بخلافت بنشاندند، و در حال جملگی ملا اعلی از کرّوبی و روحانی پیش تخت او بسجده در آمدند، که "فسجد الملائکه کلّهم اجمعون". جبرئیل را بران درگاه بحاجبی فرو داشتند، و میکائیل را بخازنی. جمله ملک و فلک هرکسیر برین درگاه بشغلی نصب کردند.

خواستند تا تمهید قاعده سیاست کنند و یکی را بردار کشند تا در ملک و ملکوت کسی دیگر دم مخالفت این خلافت نیارد زد. آن مغرور سیاه گلیم را که وقتی بفضولی بی‌اجازت دزدیده بقالب آدم دررفته بود، و بچشم حقارت در ممالک خلافت او نگرسته، و خواسته تا در خانه دل آدم نقبی زند، میّسر نشده، او را بتهمت دزدی بگرفتند و به رسن شقاوت بربستند، تا وقت سجود جمله ملایکه سجده کردند او نتوانست کرد. زیراک به رسن شقاوت آن روزش بستند که بی‌دستوری در کارخانه غیت رفته بود.

در روایت میآید که چون روز قیامت خلق را بر عرصه عرصات حاضر کنند نوری از انوار خداوندی تبارک و تعالی تجلّی کند، جمله خلایق خواهند که سجود آرند هر کس که در دنیا حق را سجده برده است بسجود روند، و آنها که سجود هوا و دنیا و بتان برده‌اند سجده نتوانند کرد، زیراک سر ایشان به رسن شقاوت آن روز بربسته بودند که سجده حق نکردند. امّا رسن را امروز بچشم ظاهر نتوان دید، هرکرا چشم باطن گشاده بود بیند، لاجرم در بند آن شود که بمقراض توبه و استغفار آن را بگسلد، و اگر امروز نگسلد همچنان بسته بسلاسل و اغلال فردا او را ببازار قیامت برآورند، "اذالاغلال فی اعناقهم و السلاسل" آنجا ظاهر شود.

پس سر ابلیس پر تبلیس آن روز بربستند که از میان جمله ملایکه گستاخی کرد، و بی‌اجازت بکارخانه غیب در رفت، و مخالفت فرمان "لاتدخلوا بیوت النبی الّا ان یوذن لکم" کرد، لاجرم برسن قهر سرش بربستند تا سجده آدم نتوانست کرد، که "الّا ابلیس ابی و استکبر" و خلق چندان پندارند که ابا و استکبار در وقت سجده بود، بلی صورت آن بوقت سجده بود که بمثابت ثمره شجره است، امّا حقیقت آن ابا و استکبار که بمثابت تخم است آن روز در زمین شقاوت افتاد که از رعایت ادب ابا کرد، و بی‌اجازت در کارخانه غیب رفت، و چون بیرون آمد استکبار کرد و گفت "خُلِق مجوفاً لاَیتَمالکُ". بچشم بزرگی بخود نگریست، و بچشم حقارت بخلیفه حق، آن تخمش بروزگار پرورش یافت، ثمره آن ابا و استبکار آمد بوقت سجده، لاجرم هم بران رسن شقاوت بدار لعنتش برکشیدند که "و ان علیک لعنتی الی یوم الدّین" و برین دار تا قیامت الساعه بسیاست بگذاشتند، بل که تا ابدالاباد ازین دار فرو نگیرند، تا بعد ازین در جمله ممالک کس زهره ندارد که با خلیفه حق قدم بیحرمتی نهد، و هرانک متابعت ابلیس درین مملکت او را با او هم در یک سلک کشند و بدوزخ فرستند که "لاَملانَّ جهنَّم منکَ و مِمّن تبعکَ منهم اجمعین".

آورده‌اند که چون روح بقالب آدم درآمد، درحال گرد جملگی ممالک بدن برگشت خانه‌ای بس ظلمانی و با وحشت یافت بنای آن بر چهار اصل متضاد نهاده، دانست که آن را بقایی نباشد. خانه‌ای تنگ و تاریک دید چندین هزار هزار حشرات و موذیّات از حیّات و عقارب و ثعابین و انواع سباع از شیر و یوز و پلنگ و خروس و خوک، و از انواع بهایم خر و گاو و اسب و استر و اشتر و جملگی حیوانات بیکدیگر برمی‌آمدند هریک بدو حملتی بردند و از هر جانب هر یکی زخمی می‌زدند و بوجهی ایذایی می‌کردند و نفسِ سگ صفت، غریب‌دشمنی آغاز نهاد و چون گرگ در وی می‌افتاد.

روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب‌العالمین بصد هزار ناز پرورش یافته‌بود ازان وحشتها نیک مستحوش گشت قدر انس حضرت عزّت که تا این ساعت نمیدانست بدانست، نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود و ذوق آن نمی‌یافت و حق آن نمی‌شناخت بشناخت. آتش فراق در جانش مشتعل شد، دود هجران بسرش برآمد. گفت


دی ما و می و عیش خوش و روی نگار

امروز غم و غریبی و فرقت یار

ای گردش ایام! ترا هردو یکی است

جان برسر امروز نهم، دی بازآر!


در حال ازان وحشت آشیان برگشت و خواست تا هم بدان راه باز گردد.


عزمم درست گشت کزینجا کنم رحیل

خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد


چون خواست که باز گردد مرکب نفخه طلب کرد تا برنشیند که او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود. مرکب نیافت، نیک شکسته دل شد. با او گفتند که ما از تو این شکسته‌دلی میطلبیم. قبض بر وی مستولی شد، آهی سرد برکشید. گفتند ما ترا از بهر این آه فرستاده‌ایم. بخار این آه ببام دماغ او برآمد، درحال عطسه‌ای بر آدم افتاد، حرکت در وی پیدا شد، دیده بگشود، فراخنای عالم صورت بدید، روشنی آفتاب مشاهده کرد. گفت "الحمدلله". خطاب عزّت در رسید که "یَرحمُکَ ربُّکَ". ذوق خطاب بجانش رسید، اندک سکونتی در وی پدید آمد.

امّا هروقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی، و فراخنای فضای عالم ارواح و زقه‌هایی بی‌واسطه یافته بود یادکردی، خواستی تا قفص قالب بشکند و لباس آب و گِل برخود پاره کند


آن بلبل محبوس که نامش جان است

دستش بشکستن قفص می‌نرسد


همچنانک اطفال را بچیزهای رنگین و آواز زنگُله و نقل و میوه مشغول کنند، آدم را بمعلّمی ملایکه و سجود ایشان و بردن بآسمانها و بر منبر کردن و گرد آسمانها گردانیدن و آن قصّه‌های معروف که گفته‌اند مشغول میکردند، تا باشد که قدری نایره آتش اشتیاق او بجمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و آن وحشت ازوی زایل شود. اوبزبان حال میگفت:


هرگز نشود ای بت بگزیده من

مهرت ز دل و خیالت از دیده من

گر از پس مرگ من بجویی یابی

مهر تو در استخوان پوسیده من


خطاب می‌رسید که ای آدم در بهشت رو، و ساکن بنشین، و چنانک خواهی میخور و می‌خسب، و با هرکه خواهی انس گیر، "یا آدمُ اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغداً حیث شئتما". هرچند میگفتند او میگفت:


حاشا که دلم از تو جدا داند شد

یا با کس دیگر آشنا داند شد

از مهر تو بگسلد کرا دارد دوست

وز کوی تو بگذرد کجا خواهد شد؟


چون وحشت آدم هیچ کم نمیشد و با کس انس نمیگرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد، تا با جنس خویش انس گیرد "و جعل منها زوجها لیسکُن الیها".

آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید بر مشاهده حوّا ظاهر شده که "کل جمیل من جمال الله" ذوق آن جمال بازیافت. گفت:


ای گل! تو بروی دلربایی مانی

وی می تو زیار من بجایی مانی

وی بخت ستیزه‌کار هر دم با من

بیگانه‌تری به آشنایی مانی


بربوی آن حدیث بشاهد بازی درآمد چندانک ذوق آن معامله بازیافت صفت شهوت غالب شد که کاملترین صفتی‌است حیوانی و بزرگترین حجاب ازان خیزد و دیگر صفات حیوانی بخوش خوردن و خوش خفتن غلبه گرفت حُجب زیادت شد و انس حضرت نقصان پذیرفت چه بمقدار از آنک از لذّات و شهوات حیوانی نفس آدمی ذوق میابد با آن انس میگیرد و، بدان مقدار انس حق از دل او کم میشود، چندان انس پدید آمد آدم را با بهشت و لذاّت آن که چون ابتلای شجره در میان آمد که "ولاتقربا هذه الشجره" ابلیس او را بملک بهشت بتوانست فریفت، که "هَل اَدُلُّک علی شجره الخلدو مُلک لایَبلی" تا خلود بهشت و ملک آن بر رضای حق برگزید، و بگفتِ شیطان از غایت حرص فرمان رحمن بگذاشت.

در حال غیرت حق تاختن آورد که: ای آدم، ترا از بهر تمتّعات نفسانی و مراتع حیوانی آفریده‌ایم؟ "افحسبتم انّما خلقناکم عبَثا و انّکم اینا لاترجعون" خوف آن است که این چه نیم روزت در بهشت بگذاشتیم و حجب فروگذاشتیم. تا ما را چنین فراموش کردی و بغیر ما مشغول گشتی و انس گرفتی و بی‌فرمانی کردی و از شجره بخوردی، اگر خود یک روزت تمام بگذارم یکباره ما را فراموش کنی و یگانگی ببیگانگی مبدّل کنی و از ما و از لطف ما هیچ یاد نیاری.


یاری که همیشه در وفای ما بود

کارش همه جستن رضای ما بود

بیگانه چنان شد که نمی‌داند کس

کو در همه عمر آشنای ما بود


ای آدم از بهشت بیرون رو، و ای حوّا ازو جداشو "اهبطو منها جمیعا" ای تاج از سر آدم برخیز، ای حلّه از تن او دور شو، ای حوران بهشت آدم را بر دف دو رویه بزنید که "وعصی آدمُ ربّه فغوی" این چیست؟ سنگ ملامت برشیشۀ سلامت میزنیم، و روغن خودپرستی آدم را بر زمین مذلّت عبودیت میریزیم تیغ همّت او را بر سنگ امتحان میزنیم.


این کوی ملامت است و میدان هلاک

وین راه مقامران بازندۀ پاک

مردی باید، قلندری دامن چاک

تا برگذرد عیاروار و چالاک


چون آدم را سر بدین وحشت‌سرای دردادند از یار و پیوند جدا کرده


نه همنفسی، نه همدمی، نه یاری

مشکل دردی، طرفه غمی، خوش کاری!


چون برین قاعده روزی چند سرگردان بگشت، فریادرسی ندید، هم باسرورد درد اول آمد. باز معلّم غیب تختۀ ابجد عشق نخستش درنبشت


تختۀ عشق در نبشتم باز

درنبیس ای نگار، تختۀ ناز

تا بر استاد عاشقی خوانیم

روزکی چند باز ناز و نیاز


دیگر باره گلیم درد برانداخت "ربّنا ظلمنا" آغاز نهاد. گفتند ای آدم


آیی بر من چو باز مانی ز همه

معشوقۀ روز بینواییت منم


گفت خداوندا مرا این سرگردانی همی بایست تا قدر الطاف تو بدانم، حق خداوندی تو بشناسم. مرا این مذلّت و خواری درخور بود تا مرتبۀ اعزاز و اکرام تو باز بینم، و بدانم که با ای مشتی خاک لطف خداوندی چه فضلها کرده است، و از کدام درکت بکدام درجت رسانیده، و تشریف "خلقتک فرد الفرد" ارزانی داشته، و بغیرت پیوند از اغیار بریده، که "کن لی اکن لک" پس امروز عاجزوار به در کرم تو بازگشتم، و اگرچه زبان عذرم گنگ است میگویم:


روزی دو سه گر بی‌تو شکیب آوردم

صد عذر لطیف دلفریب آوردم

جانا ز غمت سر بنشیب آوردم

دریاب که پای در رکاب آوردم


درین تضرّع و زاری آدم را بروایتی مدّت چهارصد سال سرگشته و دیده بخون دل آغشته بگذاشتند، و عزت و ربوبیّت از کبریا و عظمت با جان مستمند و دل دردمند آدم میگفت: من ترا از مشتی خاک ذلیل بیافرینم، و بعزّت از ملایکۀ مقرّب برگزینم، و ترا محسود و مسجود همه گردانم، و حضرت کبریا را در معرض اعتراض "اتجعل فیها" آرم، و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم، و در پیش تخت خلافت تو بردار لعنتش کشم، و بترک یک سجدۀ تو سجده های هفتصد هزار سالۀ او را هباء منثور گردانم، و بضربت "فاخرج منها" از جوار خود دور کنم، تو شکر این نعمتها نگزاری، و حق من نشناسی، و قدر خود ندانی، و دشمن را دوست گیری، و دوست را دشمن دانی، و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی. لاجرم چون سطوت قهّاری ما بر قضیّۀ " ولئن کفرتم انّ عذابی لشدید" دستبرد بنماید، باید که در صدمت اوّل بصبر پای داری، و چین در ابرو نیاری، که "الصبر عند الصدمه الاولی".


روزی که زمانه در نهیبت باشد

باید که در ان روز شکیبت باشد

بد نیز چو نیک در حسابت باشد

نه پای همیشه در رکابت باشد


آدم آن دم بنگذاشت، و باز علم عجز برافراشت، و بقلم نیاز بر صحیفۀ تقصیر صورت اعذار مینگاشت، و با دل بریان و دیدۀ گریان زبان جانش میگفت:[...]

خداوندا! باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی، همه فانی‌ایم و باقی تویی همه درمانده‌ایم و فریادرس تویی، همه بیکسیم و کس هرکس تویی، آن را که تو برداشتی میفکن، و آن را که تو نگاشتی مشکن، عزیز کردۀ خود را خوار مکن، شادی پروردۀ خویش را غمخوار مکن، چون برگرفتی هم تو بدار، ما را با ما بنگذار، و بدین بیخردگی معذوردار، که این تخم تو کشته‌ای، و این گل تو سرشته‌ای.


اگر بار خارست خود کشته‌ای

وگر پرنیان است خود رشته‌ای


چون زاری آدم از حد بگذشت و سخن بدین سرحد رسید، آفتاب اقبال " فتلقی آدم من ربّه کلمات فتاب علیه" ازین مطلع طلوع کرذد، شب دیجورادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال بدمید، و از الطاف ربوبیّت بعبودیّت آدم خطاب رسید:


باز آی کز آنچ بودی افزون باشی

ور تابکنون نبودی اکنون باشی

آنی که بوقت جنگ جانی و جهان

بنگر که بوقت آشتی چون باشی


"مضی ما مضی و استأنف الوُدّ بیننا" بفرمود تا ببدل آوازۀ "وعصی آدمُ ربّهُ فَغَوی" منادی "انّ‌الله صطفی آدم" بعالم برآمد، و دبدبۀ "ثمّ اجتبیه ربّهُ فتاب علیه و هَدی" در ملک و ملکوت افتاد.

هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذرخواه جرم او آمد، که "فنَسی و لم نجد له عزما" بعد از این همه زمان طعن در کام کشید، و مهر ادب بر لب خاموشی نهید، و زنگار انکار از چهرۀ آینۀ این کار بردارید.


معشوقه بسامان شد تا باد چنین باد

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد

[...]


آن تصرّفات گوناگون چه بود؟ آدم را خلافت پرورش میدادیم، و نقطۀ محبّت او را در این ابتلا ها بکمال میرساندیم. "انّ البلاءَ مُوکَّل بِالانبیاءِ ثمَّ بالاولیاءِ فالامثل فالامثل" و صلّی اللّه علی محمّد و آله اجمعین.



مرصاد العباد من‌ المبدأ الی المعاد، باب دوم فصل پنجم، در بدو تعلق روح بقالب - نجم الدین رازی

Comments


© Ferme Tournesol

bottom of page