top of page

در بدایت خلقت قالب انسان

  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jun 1, 2020
  • 8 min read

حق تعالی چون اصناف موجودات میآفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وسایط گوناگون در هر مقام بکار کرد. چون کار بخلقت آدم رسید گفت "انّی خالق بشراً من طین" خانۀ آب و گل آدم من میسازم. جمعی را مشتبه شد گفتند "خلق السماوات والارض" نه همه تو ساخته‌ای؟ گفت اینجا اختصاصی دیگر هست که اگر آنها باشارت "کن" آفریدم که "انّما قولنا لشیءٍ اذا ارادناه ان نقول له کن فیکون" این را بخودی خود میسازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل علیه السلام برفت، خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت ای جبرئیل چه میکنی؟ گفت ترا بحضرت میبرم که از تو خلیفتی می‌آفریند. سوگند برداد بعزّت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم، و تاب آن نیارم. من نهایت بُعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الهویّت خلاص یابم که قربت را خطر بسیار است که "والمخلصون علی خطر عظیم".


نزدیکان را بیش بود حیرانی

کایشان دانند سیاست سلطانی


جبرئیل چون ذکر سوگند شنید بحضرت بازگشت. گفت: خداوندا تو داناتری خاک تن درنمیدهد. میکائیل را بفرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند برداد بازگشت. حق تعالی عزرائیل را بفرمود برو اگر بطوع و رغبت نیاید باکراه و اجبار برگیر و بیاور. عزرائیل بیامد و بقهر یک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت. در روایت میآید که از روی زمین بمقدار چهل ارش خاک برداشته شد بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فرو کرد عشق حالی دواسبه میآید.


خاک آدم هنوز نابیخته بود

عشق آمده بود و در دل آویخته بود

این باده چو شیرخواره بودم، خوردم

نی نی می و شیر با هم آمیخته بود


اول شرفی که خاک را بود این بود که بچندین رسول بحضرتش میخواندند و او ناز میکرد و میگفت: ما را سر این حدیث نیست.


حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بود

من از کجا سخن سرّ مملکت ز کجا؟


آری قاعده چنین رفته است که هرکس عشق را منکرتر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی‌تر گردد. باش تا مسئله قلب کنند.


منکر بودم عشق بتان را یک چند

آن انکارم مرا بدین روز افکند


جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بمانده که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را از حضرت عزّت بچندین اعزاز میخوانند، و خاکِ در کمال مذلّت و خواری باحضرت عزّت و کبریایی چندین ناز و تعزّز میکند و با این همه حضرت غنا و استغنا باکمال غیرت بترک او نگفت و دیگری را بجای او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد.


همسنگ زمین و آسمان غم خوردم

نه سیر شدم نه یار دیگر کردم

آهو بمثل رام شود با مردم

تو می‌نشوی هزار حیلت کردم


الطاف الوهیّت و حکمت ربوبیّت بسرّ ملایکه فرومیگفت: "انّی اعلم ما لا تعلمون". شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کار ها در پیش است؟


عشقی‌است که از ازل مرا در سر بود

کاری‌است که تا ابد مرا در پیش است


معذورید که شما را با عشق سر و کار نبوده‌است. شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس‌اید، از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید، سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟


درد دل خسته دردمندان دانند

نه خوش‌منشان و خیره‌خندان دانند

از سرّ قلندری تو گر محرومی

سرّی‌است در آن شیوه که رندان دانند


روزکی چند صبر کنید تا من برین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم، و زنگار ظلمت خلقیّت از چهره آینه فطرت او بزدایم، تا شما در این آینه نقشهای بوقلمون بینید. اوّل نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد.

پس از ابر کرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد، و بید قدرت در گل از گل دل کرد.


از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

یک قطره فروچکید، نامش دل شد


جمله ملأ اعلی کرّوبی و روحانی دران حالت متعجب‌وار می‌نگریستند، که حضرت جلّت بخداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شباروز تصرّف میکرد، و چون کوزه‌گر که از گل کوزه خواهد ساخت آن را بهرگونه میمالد و بران چیزها میاندازد، گل آدم را در تخمیر انداخته که "خلق الانسان من صلصال کالفخار" و در هر ذرّه از آن گل دلی تعبیه میکرد، و آن را بنظر عنایت پرورش میداد و حکمت با ملایکه میگفت: شما در گل منگرید در دل نگرید.


گر من نظری به سنگ بربگمارم

از سنگ دلی سوخته بیرون آرم


در بعضی روایت آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طایف با آب و گل آدم از کمال حکمت دستکاری قدرت میرفت، و بر بیرون و اندرون او مناسب صفات خداوندی آینه ها بر کار می‌نشاند که هریک مظهر صفتی بود از صفات خداوندی، تا آنچ معروف است هزار و یک آینه مناسب هزار و یک صفت برکار نهاد. [...] ودر هر آینه که در نهاد آدم برکار می‌نهادند در آینۀ جمال‌نمای دیدۀ جمال‌بین می‌نهادند تا چون او در آینه بهزار و یک دریچه خود را بیند آدم بهزار و یک دیده او را بیند.


در من نگری همه تنم دل گردد

در تو نگرم همه دلم دیده شود


اینجا عشق معکوس گردد، اگر معشوق خواهد که ازو بگریزد او بهزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اول میگریختی، و این چیست که امروز درمی‌آویزی؟ آری آنگه از این میگریختم تا امروز درنباید آویخت.


توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن سخت‌تر گردد کمان


آن روز گِل بودم میگریختم، امروز همه دل شدم درمی‌آویزم، اگر آن روز بیک گِل دوست نداشتم، امروز بغرامت آن بهزار دل دوست میدارم.


این طرفه نگر که خود ندارم یک دل

وآنگه بهزار دل ترا دارم دوست


همچنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود، و هر لحظه از خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد او تعبیه میکردند، تا هرچ از نفایس خزاین غیب بود جمله در آب و گل آدم دفین کردند. چون نوبت به دل رسید گِل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و بآب حیات ابدی بسرشتند و بآفتاب سیصدوشصت نظر بپروردند.

[...] چون کار دل باین کمال رسید، گوهری بود در خزانۀ غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود و خزانه داری آن بخداوندی خویش کرده، فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الا حضرت ما یا دل آدم. آن چه بود؟ گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند، و بر ملک و ملکوت عرضه داشته، هیچکس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود، بخزانه داری آن جان آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور صفات جلال احدیّت پرورش یافته بود.


باآن نگار کار من آن روز اوفتاد

کادم میان مکه و طایف فتاده بود


عجب در آنکه چندین هزار لطف و عاطفت از عنایت بی‌علّت با جان و دل آدم در غیب و شهادت میرفت، و هیچکس را از ملایکۀ مقرّب دران محرم نمیساختند، و ازیشان هیچکس آدم را نمیشناختند. یک بیک بر آدم میگذشتند و میگفتند آیا این چه نقش عجیب است که می‌نگارند، و باز این چه بوقلمون است که از پردۀ غیب بیرون میآورند. آدم بزیر لب آهسته میگفت اگر شما مرا نمیشناسید من شما را میشناسم، باشد تا من سر از این خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک بیک برشمارم. چه از جمله آن جواهر که دفین نهاده است یکی علم جملگی اسماست "وعلّم آدمَ الاسماء کلّها".

هرچند که ملایکه در آدم تفرس میکردند نمیدانستند که این چه مجموعه‌ای است. تا ابلیس پر تبلیس یکباری گرد او طواف میکرد و بدان یک چشم اعورانه بدو در مینگریست [...]. پس چون ابلیس گرد جملۀ قالب آدم برآمد هرچیزی را که بدید ازو اثری باز دانست که چیست. امّا چون بدل رسید دل را برمثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان، هرچند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل در رود هیچ راهی نیافت. با خود گفت هرچ دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست اگر ما را وقتی آفتی رسد ازین شخص از این موضع تواند بود، و اگر حق‌تعالی را با این قالب سروکاری باشد یا تعبیه ای دارد درین موضع تواند داشت. با صد هزار اندیشه نومید از در دل بازگشت.

ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند و دست رد برویش باز نهادند، مردود همۀ جهان گشت. مشایخ طریقت ازینجا گفته‌اند: "هر کرا یک دل رد کرد مردود همۀ دلها گردد، و هر کرا یک دل قبول کرد مقبول همۀ دلها گردد".

ابلیس چون خایب و خاسر از درون قالب آدم بیرون آمد با ملایکه گفت: هیچ باکی نیست این شخص مجوّف است او را بغذا حاجت بود و صاحب شهوت باشد چون دیگر حیوانات، زود برو مالک توان شد. ولکن در صدرگاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود، ندانم تا آن چیست؟

ملایکه گفتند اشکال هنوز برنخاسته است، آنچ اصل است بندانسته‌ایم. با حضرت عزّت بازگشتند. گفتند: خداوندا، مشکلات تو حل کنی، بندها تو گشایی، علم تو بخشی، چندین گاه است تا درین مشتی خاک بخداوندی خویش دستکاری میکنی، و عالمی دیگر ازین مشتی خاک بیافریدی، و در آن خزاین بسیار دفین کردی، و ما را بر هیچ اطلاع ندادی، و کس را از اما محرم این واقعه نساختی باری با ما بگوی این چه خواهد بود.

خطاب عزّت دررسید که "انّی جاعل فی الارض خلفة" من در زمین حضرت خداوندی را نایبی می‌آفرینم، اما هنوز تمام نکرده‌ام، اینچ شما می‌بینید خانۀ اوست و منزلگاه و تخت اوست. چون این را تمام راست کنم و او را بر تخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید "فاذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین".

باهم گفتند اشکال زیادت ببود، مارا سجدۀ او میفرماید و او را خلیفۀ خود میخواند. ما هرگز ندانستیم که جز او کسی دیگر شایستگی مسجودی دارد، و او را سبحانه و تعالی بی‌یار و شریک و بی مثل و مانند و بی‌زن و فرزند میشناختیم ندانستیم کسی نیابت و خلافت او را بشاید. ما دیگر باره برویم و گرد این کعبه طوافی بکنیم و احوال این خانه نیک بدانیم.

بیامدند و گرد قالب آدم میگشتند و هرکسی در وی نظر میکردند. گفتند ما اینجا جز آب و گِل نمی‌بینیم، ازو جمال خلافت مشاهده نمی‌افتد، در وی استحقاق مسجودی نمی‌توان دید. از غیب بجان ایشان اشارت میرسید.


معشوقه بچشم دیگران نتوان دید

جانان مرا بچشم من باید دید


گفتند از صورت این شخص زیادت حسابی برنمی‌توان گرفت مگر این استحقاق او را از راه صفات است، در صفت او نیک نظر کنیم. چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ساخته. در صفات آن نظر کردند، خاک را صفت سکونت دیدند، باد را صفت حرکت دیدند، خاک را ضدّ باد یافتند، و آب را سفلی دیدند و آتش را عُلوی یافتند، هردو ضدّ یکدیگر بودند. گفتند هرکجا دو ضدّ جمع شود از ایشان جز فساد و ظلم نیاید " لو کان فیهما الهة الاالله لفسدتا" چون عالم کبری بضدّیت در فساد میآید عالم صغری اولیتر.

با حضرت عزّت گشتند. گفتند " اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء" خلافت بکسی میدهی که ازو فساد و خون ریختن تولد کند؟ در روایت میآید هنوز این سخن تمام نگفته بودند که آتشی از سر ادقات جلال و عظمت در آمد و خلقی را ازیشان بسوخت.

[...] اوّل ملامتیی که در جهان بود آدم بود، و اگر حقیقت میخواهی اوّل ملمتیی حضرت جلّت بود، زیراک اعتراض اوّل بر حضرت جلّت کردند "اتجعل فیها" "من یفسد فیها". عجب اشارتی است این که بنای عشقبازی بر ملامت نهادند.


عشق آن خوشتر که با ملامت باشد

آن زهد بود که با سلامت باشد


جان آدم بزبان حال با حضرت کبریائی میگفت: ما بار امانت به رسن ملامت در سُفت کشیده‌ایم، و سلامت فروخته‌ایم و ملامت خریده‌ایم، از چنین نسبتها باک نداریم، هرچ گویند غم نیست.


بِل تا بدرند پوستینم همه پاک

از بهر تو یار عیار چالاک

در عشق یگانه باش، از خلق چه باک

معشوقه ترا و، بر سر عالم خاک


آدمی را این شریف‌تر نه بس باشد که حضرت خداوندی آسمان و زمین و هرچ در وی است بشش شبانه روز آفرید که " خلق السماوات و الارض فی ستة ایام" و دران تشریف "بیدی" ارزانی نداشت با آنک عالم کبری بود. اینجا آدم را که عالم صغری بود می‌آفرید حواله بچهل روز کرد، و تشریف خلعت "بیدی" ارزانی داشت، تا بیخبران بدانند که آدمی را با حضرت عزّت اختصاصی است که هیچ موجودات را نیست. دیگر آنک در خلق آدم بخصوصیّت "بیدی" سرّی تعبیه افتاد که موجودات در آفرینش تبع آن سرّ نبود، و این خود هنوز تشریف قالب آدم است که عالم صغری است بنسبت با عالم کبری، آنجا که اختصاص روح اوست بحضرت که "و نفخت فیه من روحی" با آنک دنیا و آخرت و هرچ دران است عالم صغری بود بنسبت بابی‌نهایتی عالم روح بنگر تا چه تشریفها یافته باشد. و چون هردو جمع شود روح و قالب بتربیت بکمال خود رسید، که داند چه سعادت و دولت نثار فرق ایشان کنند؟ بیچاره کسی که از کمال خود محروم است و به چشم حقارت به خود می‌نگرد و استعداد مرتبۀ انسانیت که اشرف موجودات است در تحصیل مشتهیات حیوانیت که اخس موجودات است صرف می‌کند و قدر خود نمی‌شناسد.


ترا از دو گیتی برآورده‌اند

بچندین میانجی بپرورده‌اند

نخستین فطرت پسین شمار

تویی خویشتن را ببازی مدار



مرصاد العباد من‌ المبدأ الی المعاد، باب دوم فصل چهارم، در بدایت خلقت انسان - نجم الدین رازی

Comments


© Ferme Tournesol

bottom of page