top of page
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jan 6, 2021
  • 1 min read

آدم وقتی عاشق باشد شروع می‌کند به شخم زدن قلبش، کلنگ می‌زند، نقب می‌کَند، خودش را از دنیا وا می‌نهد، تنش را از پا می‌اندازد که وقتی به خانه رسید فقط بخوابد. مثل یک مرده به خوابی ابدی فرو رود که دیگر فکر نکند.

آدم وقتی عاشق باشد به رویایی ساختگی فکر می‌کند که از جنس این دنیا نیست، آخرش هم پیدا نیست. شب را می‌دوزد به روز، زمان را تا می‌کند می‌گذارد توی جیب بغل، از صخره‌ها بالا می‌رود، در دره ها گم می‌شود، کلنگ به جان کوه می‌زند، و عاقبت در خودش می‌شکند.



نام تمام مردگان یحیاست - عباس معروفی

 
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jan 6, 2021
  • 1 min read

آدم که عاشق باشد به عکس دیگران نگاه نمی‌کند، فرصت به دیگران نمی‌دهد، همه چیز دارد فقط نفس کم می‌آورد، دلش می‌خواهد دورش را خالی کنند هوا بیاید‌. دلش از روزگار سر می‌رود. آدم عاشق، هوا کم دارد. آدم عاشق، نِی می‌شود، خالی از خودش، به سوی او قد می‌کشد، تا تمامی نورش را به درونش بیاورد، تمامی هواش را نفس بکشد؛ بندابند هر بند نِی، یک آه نقش می‌بندد، هر سال یک آه؟ یا هر نفس یک بند؟



نام تمام مردگان یحیاست - عباس معروفی

 
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jan 6, 2021
  • 1 min read

آدمی که با تبر عشق دو نیم شده باشد، همیشه نیمیش هست، نیمیش نیست. بدبختی اینجاست که نمی‌‌داند نیمه زنده کدام است، نیمه مرده کدام. مثل ماهی بر خاک آب آب می‌کند، هست ولی مرده، نیست ولی هنوز آب آب‌ش تمام نشده. بیگانه است، تنها و بی‌خود. تمام دنیا را که بهش بدهند، باز دست‌هاش دنبال نیمه دیگرش می‌گردد، دنبال خودش که در دیگری جا گذاشته. دنیا را که وجب به وجب بگردد هزار سوزن گمشده را پیدا می‌کند، خود گمشده در نیمه‌اش را پیدا نمی‌کند. می‌داند کجا جا مانده، و خوب می‌داند چرا.

عاقبت از ناچاری به تبر فکر می‌کند؛ این مخوف‌ترین آلت قتاله‌ی بشر که بیاید این نیمه بی‌پناه را پرپر کند بریزد بپاشد برود. اما او را از نیمه‌ی دیگرش پُر کند، بریزد بپاشد، نرود، بماند، باشد اصلاً بخندد خیال کند تبری در کار نبوده...



نام تمام مردگان یحیاست - عباس معروفی

 

© Ferme Tournesol

bottom of page