top of page
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Jul 12, 2020
  • 1 min read

شهرو نمی‌دانست چکار کند. دست و دلش بکار نمی‌رفت. هر روز کارش جور بود. تو تنور، یا رو ساج برای خودشان نان می‌پخت. رخت می‌شست. پشکل بزها را برای سوخت جمع می‌کرد و می‌ریخت تو آفتاب خشک بشوند. ماست می‌بست. رفت و روب می‌کرد. وصله پینه می‌کرد.


اما امروز از زندگیش دور بود. به شهر غریبی رسیده بود و تو کاروانسرایی منزل داشت و هردم می‌خواست از آنجا برود. خانه مالش نبود. بزها را فروخته بودند. رغبت نمی‌کرد تو کومه برود.

حوصله بچه‌]ایش را هم نداشت. مثل اینکه آنها هم مالش نبودند. دلش نمی‌خواست به آنها نگاه کند. آنها به نظرش چرک و بیگانه بودند. یتیم شده بودند.



تنگسیر - صادق چوبک

 

© Ferme Tournesol

bottom of page