ای اشتران بادیههای هلاک، ای رهروان تشنه دشواری، اکنون زبان تلخ شما را میفهمم ای کینههای نجیب. دیگر نه آب و برکه و چشمان مست، آری... زبانِ تلخه و خار و خلور در قعر بادیههای هراس و در چنبر مخافت افعی. این سایه خداست که میچرخد در خود، یا آن که گردباد بیابان است انباز اشتر و افعی؟ اینجا چه خارزار غریبیست، صحرا چه خارزار غریبی بود، بودهست، بوده است!
قلب جنون، قلب جنون و جنایت در تنگنای هِلالی کج-ماهی که گم شده در آسمان خود، تب کردهاست ماهگاهی در آسمان... آیا؟ یخ میزنم، یخ میزنم درون تب خود؛ نفرت! نفرت تمام مرا میپوشاند. شر! شرّ!
تیغ خونین هنوز در کف قیس نهاده مانده بود دلتنگ و بیآزار. با معصومیت هوبرهای گام برمیداشت آرام و خفه، و میاندیشید چگونه بتواند نیندیشد به آن همه چیزها که در این سپنجِ تنگ چون اویی را زیر و زبر کرده بود، و چگونه بتواند نیندیشد به فردا و به امشب که خود هیچ نمیداند چه شنیدهاند یاران و همراهانش از او پیش از آن که روی بگردانیده و پشت کرده باشد به ایشان؛ بسا که خجل!