از پشت توده مه، خورشید پرتوی افشاند؛ چند گل تازه رسته آفتابگردان،کنار جویبار، شعله ور شد. گِردِ قرص تخمه های دودی تیره، گلبرگهای زرد با نسیم به هم می پیچید، در هالهای سرخ میگداخت.
شهر هم نمیتوانست غربتش را تعدیل کند. رکسانا پرسیده بود به خاطر او میرود کشمیر؟ - شاید، اما نمیتوانست دروغ به خودش بگوید؛ این سفر برای کسی نبود. پشت خانههای قایقی، گلهای کاغذی و شببو، رؤیای رنگباختهای انتظارش را نمیکشید. کشمیر هم از او دور شده بود. کاوه به یونان پناه برده بود، وهاب هند را ترجیح میداد. جامه های مردم بنارس سفید بود؛ شاید در این سپیدی خود را گم میکرد. زیر پرتوهای گریزان، چهرههای گوناگون رکسانا را دیده بود و تصویر دوردست رحیلا به هم ریخته بود؛ کاش دستنخورده باقی میماند، مرز های عشق، نفرت و ترس درهم نمیآمیخت و بیشکل نمیشد.
یوسف سویۀ روشن زن را دیده بود: خطی نورانی، شهابی رخشان در ظلمت؛ وهاب غرقاب و تاریکی روح او را هم میشناخت. یگانگیاش با رکسانا به حدی رسیده بود که میتوانست نفرت از او داشته باشد، همچنان که از خودش.
دستی به گونه کشید، زیر سرانگشتها، گرمایی دوگانه حس کرد. به نوک کفشها خیره شد: با چاهای بیقرار زن راه میرفت؛ رکسانا در او حل شده بود؛ [...] جهان ساده او با خطوط آشفته زن در آمیخته بود.