top of page
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Nov 14, 2020
  • 8 min read

نزمین: بله آقای من، با من کاری داشتید؟

هیمه‌بان: نزمین، به من بگو آیا از این که پیش از این کینه را بیشتر از تو دوست می‌داشتم رنجیده نیستی؟

- نه آقای من. برای زن صادقْ شکوهمند است که مردی چیزی را راستی بیشتر از او دوست بدارد؛ چیزی را که پیش از او دوست می‌داشته.

- افسوس نزمین که کینه من، مسافر تازه از راه رسیده‌یی‌ست؛ مهمان ناخوانده‌ای که این گروه در تاریکی نشستگان به خانه قلب من فرستاده‌اند؛ امّا امشب این مهمان خانه مرا ترک خواهد کرد.

صدای چند مرد: امشب این هیمه‌بان سخن باطل می‌گوید. او فراموش کرده است که آنچه بخواهیم همان خواهد شد.

نزمین: آقای من، آیا حرف دیگری با من نداشتید؟

هیمه‌بان: نه... آری صبر کن... آه ای نزمین، با من بمان چون بال با پرنده، در من ببار چون باران، در من غروب کن چون خورشید و تنهایم مگذار. می‌خواستم بدانم...

صدای یک مرد: هیمه‌بان‌ زبان شاعرانه‌ای دارد، اما درونش چون طعام مانده در فضای گرم، فاسد و مسموم است.

نزمین: آقای من، چه چیز را می‌خواستید بدانید؟

هیمه‌بان: هیچ، هیچ، می‌خواستم بدانم که امروز بر تو چگونه گذشته است؟ آیا در خانه من بر تو سخت نمی‌گذرد؟

صدای چند مرد: تا سایبان با اوست هرگز به او سخت نخواهد گذشت.

نزمین: مرد من، در خانه تو همه چیز برای من مهیاست.

هیمه‌بان: آیا امروز...

نزمین: امروز؟

صدای چند مرد: سایبان تو را برهنه نکرد؟

هیمه‌بان: آیا امروز دوستی، مهمانی، غریبه‌یی به خانه ما نیامده است؟

نزمین: نه آقای من. کدام دوست، کدام مهمان، کدام غریبه؟

صدای ده مرد و ده زن: سایبان را می‌گوید، انکار مکن!

نزمین: آقای من، هیچ کس امروز درِ این خانه را نکوبیده است. باور کنید!

صدای ده مرد و ده زن: او درِ خانه را بخاطر سایبان باز می‌گذارد.

نزمین: امروز هیچ کس بر فرش تو قدم ننهاده.

صدای صد مرد و صد زن: هیمه‌بان، او سایبان را به اتاق خود می‌برد. تو می‌دانی که آن فرشْ جهیز نزمین است.

نزمین: امروز هیچ انسانی در فضای خانه تو هوا را استشمام نکرده است.

صدای همه مردان و همه زنان: او سایبان را خدای خویش می‌داند. و سایبان را می‌ستاید و می‌پرستد.

هیمه‌بان: نزمین... از تو می‌خواهم. که به من دروغ نگویی. جای انگشتان سایبان یا مرد دیگری بر کتاب‌های من مانده است. چرا ای نزمین حقیقت را انکار می‌کنی؟

نزمین: آقای من، باور کنید که در تمام روز، درِ بسته اتاق شما را هیچ کس باز نکرده است.

صدای یک مرد: نزمین، بگو که سایبان بر تن برهنه تو دست کشید.

- نه آقای من، این سخن دروغ است.

صدای صد مرد و صد زن: ما به تو می‌گوییم که این سخن را تصدیق کن و باز بگو! تو پیش از آنکه مطیع هیمه‌بان یا سایبان محبوبت باشی مطیع ما هستی. ما این طور می‌خواهیم.

نزمین (گریان): همسر من، مرا ببخش! امروز سایبان در خانه تو بود، او به تن برهنه من دست کشید.

هیمه‌بان: آه... نه نزمین، نه... من باور نمی‌کنم.

نزمین:...

مردان: آری، بگو که چنین کرد.

نزمین: چنین کرد مرد من!

هیمه‌بان: وای بر توای نزمین... باز هم امشب قصه ما به بیراهه می‌رود. باز هم این در تاریکی نشستگان ما را به سوی جنایت می‌کشند. ای زن، تو می‌دانی که در داستان ما کسی نمی‌میرد. هیچ کس تو را برهنه نمی‌کند. تو باید تکرار کنی که: "آقا من! سوگند می‌خورم که هیچ کس را در این خانه ندیده‌ام." تو می‌دانی که سایبان فقط به خاطر کتاب‌های من می‌آید. از این گروه بی‌کاران مترس. با من و آن کس که داستان "اشتباه" را نوشته است صدیق باش. آنچه را که بایستی بگویی بگو... نزمین، تو برای آنچه از بر کرده‌ای...

همه مردان و همه زنان: نزمین، اگر خلاف میل ما کلمه‌ای بگویی تو را به راستی خواهیم کشت.

نزمین: آقای من، این شب آخر را تحمل کن! این‌ها همه عشّاق جنایت‌اند. این‌ها سایبان بی‌نوا را محکوم کرده‌اند.

چند صدا از چند گوشه: آری ای هیمه‌بان، سایبان را بُکش! آن چنان بی‌رحمانه بکش که نزمین از وحشت دیوانه شود و خودش را در جلوی چشمان ما حلق‌آویز کند؛ مثل همه شب. هیمه‌بان، این بازی توست.

هیمه‌بان: من دیگر این کار را نخواهم کرد.

همه تماشاگران: ما از تو می‌خواهیم که چنین کنی. سایبان بایستی بی‌رحمانه کشته شود.

هیمه‌بان: نه... این غیر ممکن است. کشتن، دلیل می‌خواهد. در جنایت هم بایستی منطقی وجود داشته باشد. من آنقدر خشمگین نیستم که یک قاضی بتواند بگوید در لحظه جنون، جنایت اتفاق افتاده است.

صدای چند تماشاگر: منطق ما لذت بردن است. ما برای سرگرم شدن آمده‌ایم و جنایت بیشتر از هرچیز ما را سرگرم می‌کند. نَوَد شب است که ما تو را مجبور کرده‌ایم سایبان را بکشی، امشب نیز چنین خواهی کرد. ما هرگز از خواندن اخبار مربوط به جنایت و دیدن دیگران‌کشی‌ها خسته نخواهیم شد.

هیمه‌بان: خواهیم دید. امشب خواهیم دید که چه کسی برنده می‌شود. خب، نزمین! گفتی که هیچ کس اینجا نیامده است؟ ولی یک ماه است که من جای انگشتان غریبه‌یی را بر این کتاب‌ها می‌بینم و خون می‌خورم. این مرد، هر که باشد، بی‌شک تو را فریفته است. من او را خواهم کشت.

تماشاگران: آفرین هیمه‌بان، آفرین...

صاحب تماشاخانه (از پشت یک پرده): اطاعت کن هیمه‌بان. بازی به خاطر آنهاست.

هیمه‌بان: زبانت را ببند ای مرد، و از پس آن پرده دور شو؛ و الّا امشب به جای هرکس تو کشته خواهی شد. اکنون-ای نزمین، قسمت دوم بازی ما آغاز می‌شود. روز دیگرست. من از خانه بیرون نمی‌روم. درِ خانه را باز می‌گذاریم و هر دو در پشت پرده‌یی پنهان می‌شویم. غریبه، هر که باشد، خواهد آمد و من او را خواهم شناخت.

تماشاگران: زنده‌باد هیمه‌بان. او با ما کنار آمده است.

(نزمین و هیمه‌بان در پشت پرده‌یی پنهان می‌شوند و پس از چند لحظه سایبان آهسته پنجره روبرو را باز می‌کند و به اتاق می‌آید.)

سایبان: نزمین... نزمین... نزمین... آه ای آقایان و خانم‌های محترم! من وجود شما را به کلی از یاد برده بودم. پیش از این به شما گفته بودم... که "نزم" به معنای "مه" است و نزمین به معنای مه‌آلود، ولی، ولی دیشب به فکرم رسید که "نزم" نباید چنین پسوندی بگیرد. پس قبلا اجازه بدهید به کتاب لغت نگاه کنم و بعد بازی خودم را شروع کنم.

صدای چند مرد: بازی تو چیست سایبان؟

سایبان: نشستن و کتاب خواندن.

مردان و زنان تماشاگر: نه ای سایبان، تو برای دیدن نزمین آمده‌ای ولی چون احساس کرده‌ای که هیمه‌بان در پشت پرده‌یی پنهان شده این بازی را انتخاب کرده‌ای.

سایبان: من؟ من برای دیدن نزمین آمده‌ام؟ آه... مزاح می‌کنید ای آقایان: درست است که منم یک دلقکم و باید احمقانه عمل کنم اما نه آن‌قدر که به زن دوست قدیمم هیمه‌بان نظری داشته باشم.

همه تماشاگران: ای سایبان دلقک! اگر قصد تو خندانیدن ماست باید بدانی که این بازی تو بسیار کسالت‌آور است. اگر جز آنچه می‌گوییم رفتار کنی به صاحب تماشاخانه خواهیم گفت که تو را اخراج کند و تو از گرسنگی خواهی مُرد.

سایبان: خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم ای خانم‌ها و آقایان محترم. من گذشته از اینکه کتاب می‌خوانم، اندرز هم می‌دهم، برهنه هم می‌شوم، معلّق هم می‌زنم، روی طناب هم راه می‌روم... مرا به کاری که دوست قدیم من هیمه‌بان نپسندد وادار نکنید! بگذارید که یک امشب من زنده بمانم و از داشتن چنین کتابخانه‌یی لذت ببرم.

تماشاگران: نه سایبان، نه... اگر یک بار دیگر حرف ما را نپذیری به راستی تو را خواهیم کشت.

سایبان (غمگین): بسیار خوب، بگویید که چه کنم!

تماشاگران: با همسر هیمه‌بان به بستر برو.

سایبان: وای... چه جنایتی... نزمین...نزمین بیچاره... بستر تو کجاست؟

هیمه‌بان (از پشت پرده می‌آید): دوست دیرین من سایبان! از دیدار دوباره تو بسیار شادمان هستم. اکنون دانستم که تو عاشق نزمین نیستی و تنها برای کتاب‌ها به خانه من می‌آیی. به خاطر این آسودگی روح که برای من آفریدی...

تماشاگران (با خشم): سایبان! سایبان!

سایبان: بله آقایان، بله خانم‌های محترم؟

تماشاگران: نه... تو سایبان نیستی.

سایبان: باور کنید که من سایبانم. نود روز است که من سایبانم.

تماشاگران: از این لحظه دیگر تو سایبان نیستی، تو هیمه‌بانی و این مرد سایبان. اکنون ای سایبان، از تو می‌خواهیم که قلب هیمه‌بان را بشکافی!

هیمه‌بان: من هرگز چنین نخواهم کرد. شما تا امشب آنچه را خواسته‌اید همان شده است. شما یک شب و حتی یک لحظه به ما امانِ خودبودن را نداده‌اید. بدون آنکه بدانید بازی چیست و نمایش ما چگونه تمام می‌شود، با اراده‌های پست و ناچیزتان. تنها به دلیل آنکه بازی به خاطر تماشاگر است و تماشاگرْ صاحب قدرت، انتخاب و ادامه ماجرا همیشه با شما بوده‌است و ما از هراس آنکه جز بازیگر بودن کاری نیاموخته‌ایم، به پست‌ترین اندیشه‌های شما تن داده‌ایم...

بس است... دیگر بس است. امشب دیگر من التماس نمی‌کنم و از اندوه آنکه سرگردان خواهم شد بیمناک نیستم. بگذار آنچه باید بشود بشود اما ما بازیگران راستین باشیم. من تا پایان بازی هیمه‌بان خواهم بود و هیچ کس به دست من کشته نخواهد شد.

تماشاگران: سایبان! ما سقف این تماشاخانه را بر سرت خراب خواهیم کرد. ما تکه‌تکه‌ات خواهیم کرد.

صاحب تماشاخانه (از بیرون صحنه): سایبان، سایبان دلقک! حرفشان را گوش کن. آنها سقف تماشاخانه مرا خراب خواهند کرد. او را بکش. هر طور که آنها می‌خواهند رفتار کن... سایبان با توام. چرا اینطور خاموش ایستاده‌ای و ابلهانه به من نگاه می‌کنی؟ سایبان: صاحب! من که دیگر سایبان نیستم که این طور به من اشاره می‌کنی. سایبان اوست. مگر نمی‌شنوی که دارد جواب می‌دهد؟ صاحب: آه... دلقک بی‌آبرو! آنچه می‌گویند بکن و بازی را تمام کن...

سایبان: صاحب! باور کن من دیگر خودم نیستم. من هیمه‌بانم و دوست من هیمه‌بان، سایبان است.

- آخر چطور ممکن است؟ نود شب است که تو سایبانی. دیگر برای من دلقک نباش و بازی را تمام کن!

صاحب: از آنها بپرس، از تماشاگرانت که آنجا نشسته‌اند و می‌خندند. آنها این طور خواسته‌اند. مگر نمی‌بینی که از شدت خنده اشک می‌ریزند؟ ما دیگر خودمان را هم نمی‌شناسیم. تماشاگران: پس ای هیمه‌بان، اکنون که دوست تو فرمان ما را نمی‌پذیرد، او را بکش. قلب این یاغی را بشکاف.

سایبان: سایبان، ای دوست بی‌چاره من! دیروقتِ شب است و هر دو ما خسته‌ایم. بگذار این بازی هم تمام بشود. می‌بینی که در مقابل این گروه بی‌سروپا کاری نمی‌شود کرد. اینک، بی‌آنکه گناهی از تو سر زده باشد آماده مرگ باش و مرا ببخش... تماشاگران: زنده‌باد هیمه‌بان! قلب دوستت را بشکاف. چنان یک بازیگر خوب او را از پای درآور.

سایبان: سایبان بی‌نوا، این تقدیر است که تو را به کام مرگ می‌کشد؛ همان تقدیر که نود شبِ تمام آرزوی بخشوده شدن را از من گرفت. بمیر و بدان که دلقک‌ها، به هنگام، خنجر می‌کشند و خوب می‌زنند.

نزمین: ای سایبان، دریغ از تو. بیدار شو و یک امشب را تسلیم ایشان مشو.

سایبان: نزمین مهربان، ما هردو خسته‌ایم. بگذار که مرگ برای ما بستری بیاراید (سایبان خنجر را در قلب هیمه‌بان فرو می‌کند.)

هیمه‌بان: دوست قدیم من سایبان! آیا این خنجر توست که قلب مرا می‌شکافد؟

(سایبان دست پس می‌کشد و به خون روی تیغه خنجر نگاه می‌کند.)

هیمه‌بان: این دست‌های توست که قلب مرا ترک می‌کند و تنهایش می‌گذارد؟ باشد سایبان، باشد...

سایبان: ولی ببین که من نخواهم گذاشت که تو در باغ بهشت قدم بزنی و میوه‌های درختان همیشه بارورش را به تنهایی فرودهی... ای خنجر! قلب مرا بشکاف، زیرا دوست بزرگ من سایبان چنین می‌خواهد.

نزمین: آقای من، آیا تو به راستی خنجر خورده‌ای؟ آیا این خون توست که دست‌های مرا رنگین کرده‌است؟ چشمانت را باز کن و با من سخن بگو تا این هراس را که بر آستانه مرگ نشسته‌ای از دل خویش برانم. هیمه‌بان: ای نزمین... اگر... از زبان من... سخنی نشنیدی که دلیل دوست داشتن باشد مرا ببخش... در بیداری، خویشتن را.... ستودم... و در خواب، تو را... تو پس از من... تنها ستایشگر خواب... باش... که مالک.... عریان‌ترین... اندیشه‌های ماست.

سایبان: شاعر... در بسترِ... نیز... شاعر است...

هیمه‌بان: ذنزمین... مرگ بر بالای... سر من...چون پرنده‌ای سیاه نشسته‌است... تو می‌دانی که من... مردی... کین... کینه‌توز... نبودم. این... در تاریکی نشستگان... بودند... که... ما... را به سرنوشت... سرنوشتی... سوای آنچه می‌خواستیم زنجیر کردند. آیا... می‌توانستم با تمام آنها... به... به... تنهایی... بجنگم؟

- آری آقای من. و تو با تمام آنها جنگیدی. من خودکشی تو را می‌ستایم.

هیمه‌بان: خود...کشی؟ نه... امشب... سای... سای.. بان... مرا کشت.

نزمین: سایبان تویی آقای من. سایبان و هیمه‌بان هردو یکی هستند.

- پس... این نعش کیست که...

هیمه‌بان: امشب... به راستی... چه آسوده‌ام...

صاحب تماشاخانه: بلند شوید! بلند شوید و بازی را تمام کنید. تماشاگران همه رفته‌اند. می‌شنیدید که چه طور برای شما کف می‌زدند و فریاد می‌کشیدند؟ اما شما امشب مرا سخت ترسانده بودید. از فرداشب باید نمایشنامه "تسلیم‌شدگان" را اجرا کنید... دیگر بلند شوید... کافی‌ست... به خانه‌هایتان بروید و بخوابید!

نزمین: آنها آسوده خفته‌اند و دیگر هرگز بیدار نخواهند شد.



افسانه باران - نادر ابراهیمی

 
  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Nov 13, 2020
  • 1 min read

و شما بهتر از من می‌دانید که در میان این دو قطب چه چیزها می‌گذرد: "سخن از یک و منهای یک است. یک، شادی و منهای یک، اندوه راستین است. صفر، زندگی خالی و ساده فروتنان است و آنها که چون سپر کاغذینْ سدّی هستند بر بکارت روح خویش. اگر یک نیستید منهای یک باشید. صفر بودن ذلالت است. تمام محاسبات شما را -که بر محور فردا می‌گذرد- سکوت نامنتظر یک قلب در هم خواهد ریخت... "



افسانه‌ باران - نادر ابراهیمی

 

© Ferme Tournesol

bottom of page