نمازخانه کوچک من
- The Farmer

- Aug 31, 2020
- 4 min read
فکر میکنم عشق با شمِ تشخیص تفاوت صداها شروع میشود، یعنی وقتی که میشود چشمبسته حتی کوچههای ناآشنا را رفت، بیآنکه احتیاجی باشد دست کوچک و سردش را در دست بگیری. میگفت: مطمئنم که تو همهچیز را برایم نگفتهای. میگفتم: باور کن چیز زیادی نبوده. میگفت: رفیق دختر؟ میگفتم: نه. میگفت: ممکن نیست. تو که نه زشتی و نه نمیدانم... سر و وضعت هم که بدک نیست. میگفتم: کمرو بودم. میگفت: این را میدانم. اما وقتی عرق میخوری، مثل آن شب، چی؟ همان شب را میگفت. پیاده میآمدیم. توی کوچهباغ بود. شاید از بس هوا خنک بود، و یا از بس برگ زیر پایمان بود و نمیدانم یکجور غم خوبی توی هوا بود که نمیشد آدم نگوید، و نگوید که حالا تمام پنجرههای روشن را، حتی اگر بسته باشند، دوست دارد. میگفت: بگو که دوستم داری. میگفتم: حتما باید گفت؟ مگر نمیبینی؟ نمیدانم چرا تا آدم نگوید باورشان نمیشود.[...] این یکی دیگر غریبه نبود اما میترسیدم بگویم، بگویم و تمام بشود. برای همین گفت: تو همه چیز را به من نگفتهای. راست میگفت. [...] فکر میکنم همیشه، هرجا یک چیزی هست که پیدا نیست، مثلا پشت درختها - حالا اگر هم شب نباشد، نباشد - خوب چیزی هست، یا حالا و پشت این پرده های کشیده شده پنجره بسته من. تازه توی یک دولابچه دربسته چی؟ شاید به همین دلایل نمیتوانستم بگویم: دوستت دارم. وقتی میشود نشست و به همه این چیزها فکر کرد، به همه چیزهایی که در تاریکی، در سایه ماندهاند، یا مثلا به همه درهای بسته و زاویههای تاریک هشتیهای قدیمی که بوی نا هم دارند دیگر نمیشود گفت به کسی، یا حتی به خوبترین دختر دنیا که دوستت دارم. حالا اگر یک خال کوچک سیاه هم پشت لاله گوش راستش باشد، باشد. میگفت: چرا تلفن نکردی؟ میگفتم: کار داشتم. میگفت: چه کاری؟ تو که همهاش میروی توی آن اتاقت و نمیدانم... این هم شد کار؟ تازه مگر تو از تنهایی نمیترسی؟ نه، همهاش هم اینطورها نبود. کافی بود عرقی بخورم و راه بیفتم. نه که فکر کنید وقتی مستم میروم و آن زاویه تاریک را میکاوم تا ببینم که نیست، که فقط یک چیز بیارزش مثلا یک سنگریزه از نور چراغ سر کوچه بر کنار مانده است. من فقط نگاه میکنم و برای خودم چیزهایی میسازم، هرچه دلم بخواهد. آخر فکر میکنم هر شیء حتما یک چیز اضافی یا کم دارد که مهمتر از همان شیء است، جالبتر از آن شیء است، که اگر دیده شود، اگر هه بتوانند ببینندش دیگر نمیشود گفت اضافی است. وقتی هم جزو همان شیء به حساب آمد، جزو ساختمان آن، آنوقت دیگر یک چیز لخت است، زیر برق آفتاب. مثل اتاقی که فقط چهار دیوار دارد و یک سقف، نه تاقچهای، نه رفی، یعنی تنهاترین و ترحمانگیزترین اتاقی که میشود تصور کرد. من اگر مذهبی بودم حتما نمازخانه کوچکی برای خودم درست میکردم، مثل همان نمازخانه کوچک اشراف: دری منبتکاری و یک پرده قلمکار به اتاقکی با گنبدی کوچک و یک محراب گچبری شده. برای همین چیزها بود که ذاهام میکرد. اما من میدانستم اگر بفهمد، اگر ببیند تمام میشود. او هم البته تقصیری نداشت. همه ما همینطور ها هستیم. وقتی برایمان چیزی روشن شد، زیر برق آفتاب دیدیش تمام میشود. اگر هم دوستش بداریم از سر ترحم است. من آن فاحشهای را که جوراب سیاه پای چپش را تا روی مچ پا پایین کشیده بود از همه زن های دنیا بیشتر میخواستم، همان وقت را میگویم. و در او دخترک را میگویم- چیز هایی بود که نمیشناختم، توی مشتم نمیآمد، اما میدانستم که هست. برای همین هم به او پیشنهاد ازدواج کردم. میگفت: عجله نکن. ما باید همدیگر را بهتر بشناسیم. خوب من هم به یاد "او" میافتادم و میدانستم که نمیشود. البته نمیخواستم به او دروغ بگویم، یا چیزی را از او پنهان کنم. اما چیزهایی هست که فقط متعلق به خود آدم است، مربوط به خود آدم. حالا گیرم که زیباترین و خوبترین دنیا پهلوی آدم نشسته باشد و تو بتوانی چند تار مویش را دور انگشت بپیچانی و یا بازوهای سفید و لاغرش را ببوسی. اما چه کسی میتواند تعهد بدهد که دیگر حتی یک دقیقه هم پیش نمیآید که تو ندانی با دستهایت چه کنی؟ تازه وقتی سال چهار فصل است و پاییز حتما برگها میریزند و گاهی آنقدر سردت میشود، یا آسمان آنقدر ابری است که... میفهمید دیگر، فقط کافی است آدم دستش را دراز کند - حالا تاریک باشد، باشد- و با سرانگشتهای شست و سبابه دست چپ یا راست حس کند که آنجاست، چیزی که مال خود آدم است و هیچکس ازش خبر ندارد، و اگر بخواهی و حماقت نکنی همیشه برای تو و با تو میماند. برای همین وقتی کسی بگوید: "من خیلی تنهایم"، یا "غمگینم" به اتاقی فکر میکنم که فقط چهار دیوار دارد و یک سقف. خوب، چه کار میشود کرد؟ اگر نبودش آن هم آنهمه کوچک و سرخ من حتما با موهای ریخته روی پیشانیشان بازی میکردم. دخترک نمیگفت تنهایم، یا... گفتم که بهاش پیشنهاد ازدواج کردم. میگفت: نباید عجله کرد.
بچهها، همهاش بچهها. پس من چی؟ غروبهای من چی، همه غروبهای دلگیری که انگار تاریکی نه همه زمین را، که همه پهنه عالم را میگیرد؟ در روشنایی همه چیز خود آن چیز است، جدا از چیزهای دیگر. اما وقتی تاریک باشد، یا مثلا سایه باشد، دیگر هر چیز خود آن چیز نیست، خطوط قالبها محو و حتی بیاعتبار میشوند.
نیمه تاریک ماه - هوشنگ گلشیری
Comments