top of page

فخری خانم

  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Mar 19, 2021
  • 1 min read

نگاه کن. همسایه دیگر. همین بغل. بام به بام‌. پشت همین دیوارک، آن طرف‌. کمی آن طرف‌ترِ صدیقه. باز شروع کردند. هر شب، هر شب. چطور ممکن بود صدیقه حالیش نشود؟ نگاه کن، چادرشبی که روی خودشان کشیده‌اند... و باز... صدایشان. صداهایشان. چطور ممکن است صدیقه این صداها را نشنود؟ صداهای نیمه نیمه، کنده پاره، گنگ و شهوی. صداهایی که از بیخ گلو کنده می‌شوند. از کام، از ته بینی، صداهایی که هیچ‌وقت نمی‌شود شناختشان. صداهای بریده بریده، ناتمام. غریزی. چادرشب کنار رفت. نگاه کن. فخری خانم باز هم بیرون افتاد... چشم شب را می‌زد. انگار فخری خانم دستی دستی نیمی از تنش را از زیر چادرشب بیرون می‌اندازد، مثل اینکه می‌خواهد خودش را به رخ کسی بکشد، پایش را بازی می‌دهد. با این طرف و آن طرف می‌غلتاندش. می‌لغزاندش. با نیم ناله‌هایش، تنش را هم می‌جنباند. می‌رقصاندش انگار. خیلی به پوست سفید و گوشت‌های نرمش می‌نازد، خیال می‌کند نوبرش را آورده.



کارنامه سپنج، روز و شب یوسف - محمود دولت آبادی

Comments


© Ferme Tournesol

bottom of page