شبِ یوسف
- The Farmer

- Mar 19, 2021
- 4 min read
چشمهایش سیاهی رفت و دل خود را خالی حس کرد. دلش فرو ریخت. حس کرد میخواهد روی زمین بنشیند. دراز بکشد. حس کرد دلش میخواهد خودش را در جایی، جایی به اندازه یک مستراح، حبس کند. حس کرد میخواهد هیچکس را نبیند. کور باشد. کور باشد. خلوت. یک جای خلوت. فکر کن یک زاغه، یکی از آن زاغههای گود. توی آن دالانهای پیچ پیچ زیرزمین. آنجا که قدیم کورهپزخانه بود. زیر آن میلههای شکسته و کهنه کورهپزخانه. توی سیاهی، سکوت، ترس. دیوارهای پوده. دیوارهایی که بوی جنایات کهنه میدهد. بوی خون. خون در تن خاکش دم میزند. خون کهنه، خون تازه، هول از دیوارهایش میبارد. صدای علیاکبر، همسایه در آن پیچیده و گم شده است. صدا میپیچد. صدا گم میشود. صدا به گوش هیچکس نمیرسد. صدا به گوش خودت برمیگردد. فکر کن با یک دستمال، با همان دستمال دور دستش، دهن تو را ببندد، بعد همچنان که نفس نفس میزند و از لب و لوچهاش آب میریزد، دست به تسمه کمرش ببرد، تسمه کهنه و باریک آه... حس میکرد چیزی دارد گلویش را میفشارد و میخواهد بالا بیاورد. درد گمی در رگ و پیاش حس میکرد. نعش خود را میدید که ذِلّه و عرق کرده، یک گوشه روی خاک افتاده است. خاک خونی شده. یوسف تلف شده. دلش میخواهد کاردی رگ گردنش را بزند. و او با سر بریده بگریزد. دلش میخواهد گم شود. بمیرد. همانجا دفن بشود. همانجا، زیر خاک های کهنه و پوسیده. دستهای سایه، کاردی از جیب بغل نیمتنه گشادش بیرون میکشد. تیغه کارد در تاریکی میدرخشد. تیز است. مهلت نمیدهد که درد را حس کنی - روی گلویش مینشیند. یوسف نمیتواند دست و پا بزند. تنش زیر تنه سنگین و درشتی مجاب و مهار شده است. هیچ تکانی نمیتواند به تن خود بدهد. کندههای زانو، محکم و سنگین روی ساقهایش میخکوب شدهاند. کپلهای درشت و پرگوشتی پشت زانوهایش نشستهاند. دهنش بسته است و صدایش در دستمال ابریشمی چرکمرد خفه میشود. هیچ تکانی نمیتواند به تن خود بدهد. فقط گردنش را میتواند تکان بدهد. دستهای درشت و گوشتالودی بیخ گلویش را میگیرد. دارد خفه میشود. اما چندان طول نمیکشد. کارد خیلی تیز است. مهلت درد به یوسف نمیدهد. خون داغ و روشنی از خرخرهاش فواره میزد. یکبار هم یوسف دیده بود که خون داغ و روشنی از گلوی گوسفند قربانی فواره زده. یوسف تشنه بود. تشنه است. سایه اضطراب دارد. مثل اینکه ترسیده. ترسیده. ترس، او را در هم پیچانده. سر یوسف را برمیدارد. زیر بغل میگیرد و دوروبرش را نگاه میکند. سفیدی چشمهایش مثل دو تکه شکمبه است. سیاهی چشمهایش، چشم سرِ بریده است. از دندانهایش تکههای شکمبه آویزان است. عرق تنش بوی خون مرده میدهد. صورت یوسف زیبا شده. زییاییاش در جا مانده. ساکن شده. ابدی شده. انگار میخواهد تا قیامتها همان جور بماند. مثل سرهای بریده روی شمایلها. خون از گلویش میچکد. هر قطرهاش خاک را سوراخ میکند. هر قطرهاش مثل یک برگ گل است. چه زلال، چه گرم، تنهاش همانجا افتاده. تنهاش دیگر حرکت ندارد. جنبش ندارد. از چیزی نمیترسد. نمیلرزد. هراس ندارد. راحت و آسوده افتاده - مثل تنه علیاکبر همسایه، دیگر بیم ندارد. از چیزی نمیترسد. سایهای را دنبال خود حس نمیکند. قلبش دیگر نمیتپد. یک سفره خون، جای سرش، چسبیده به تنه و روی خاک جا باز کرده است. تنش آرام گرفته. قلبش آرام گرفته. کبوتر بیجان. سایه، سر یوسف را زیربغل گرفته و زیر دالان کهنه و تاریک به این طرف و آن طرف میدود. سایه تاخورده است. نمیداند چکار بکند. کجا برود. یک بار دیگر به یوسف نگاه میکند، بعد کاکلهایش را میگیرد و سر را توی چاه آویزان میکند. شاید دلش نمیآید آن را توی چاه بیندازد. اما این تردید چندان نمیپاید. پنجهاش را شل میکند. کاکلهای یوسف لای پنجهها میلرزند، سر روانه ته چاه میشود. اما تا به ته چاه برسد، صورتش رو به بالاست و چشمهای سایه میتوانند روی سفید و چشمهای سیاه یوسف را ببینند. سر، توی چاه میافتد. ته چاه؛ اما صورتش همان جور پیداست. مثل یک ماه. یک ماه کوچک از ته چاه دارد برمیآید. سایه میترسد. میگریزد. رو به تنه یوسف میرود. تن خاموش است، آن را بر میدارد، روی دست میگیرد به سر چاه میبرد. جرئت این را ندارد که به ته چاه نگاه کند. رویش را برمیگرداند و تنه یوسف را آرام به چاه میدهد. دستهای چاه تنه یوسف را از او میگیرند. تن یوسف آرام به چاه میرود، در چاه، چارزانو مینشیند و پشتش را به دیوار تکیه میدهد. سرش جلوی زانوهایش است. صورتش دارد به او نگاه میکند. به بالا، به پیراهنش. پیراهن خونی است، پیراهن خونی روی دستهای سایه است. سایه در شب، خوب دیده نمیشود. سایه شب، او را پوشانده است. به چاه نگاه میکند. میترسد. اما دلواپس است. خاک را با پا توی چاه میریزد اما صورت یوسف در خاک گم نمیشود. از پرده خاک بیرون میآید و نگاه میکند. باز هم خاک. اما صورت و چشمها در خاک گم نمیشود. رو برمیگرداند. گرگی از ته زاغه پیش میآید. بوی خون به شامهاش خورده. پیش میآید، دهانش باز است. دندانهایش بازند. سایه، دستهایش را با پیراهن پاک میکند. پیراهن آغشته به خون است. سایه، پیراهن یوسف را روی گردن گرگ میاندازد. گرک میایستد و به ته چاه نگاه میکند. گرگ چه آرام و معصوم است. صورت یوسف به او میخندد. سایه پس پس میرود. کاردش را جا گذاشته، برمیدارد. رو به دهنه زاغه میرود. دهنه زاغه مثل کورسویی از دور پیداست. سایه، هنوز دلواپس است. جرئت ندارد یکدله برود. در هر قدم برمیگردد و دنبال سرش را نگاه میکند. قدمهایش، کم کم تند و تندتر میشوند. میپیچد؛ به دور خود میپیچد و میدود. میگریزد. میگریزد. شیون، مادرش شیون میکند. اما چون بنیه ندارد مینشیند. یقه را جر میدهد و گیسهایش را میکند. خواهرش باور ندارد. چشمهایش خشک و بازمانده است. پدرش به نماز میایستد: الله و اکبر - شب، باید برایش حجله میبستند.
کارنامه سپنج، روز و شب یوسف - محمود دولت آبادی
Comments