top of page

بر آستان جانان

  • Writer: The Farmer
    The Farmer
  • Oct 12, 2020
  • 3 min read

Updated: Oct 31, 2020

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم


چهار شباروز آشفتگی و پریشانی. چهار شباروز سردرگمی. امروز اندکی به خود آمدم و می‌توانم -هرچند ذره‌ای- از حال عجیبی که بر من گذشت بنویسم.

از ترس کاستن از اصالت آن حس ناب، با خود قرار گذاشته بودم که از این حال با کس سخن نگویم. اکنون نیز این را به یادگار می‌نویسم برای تسکین دل خویش - و هر دلسوخته دیگری که شاید بخواند. چرا که نه بسیارند کسانی که به سراغ من به این بیغوله بیایند.


خبر را در حالی شندیم که سر به کوه داشتم و در هم‌خوانی با شجریان در قطعه "در این سرای بی‌کسی"، آوازِ عزیز، عزیز، عزیزم… سر داده بودم. چنانم مغلوب کرد که نه سخنیم توانست بر زبان آید، نه فکریم در خاطر. رمق بازگشتن نبود. پای اگر می‌برد، دل نمی‌رفت.


در خانه و با دیدن چهره‌اش درآن پُرفَن جعبه‌ی جادو - دزد دین و دنیا - بود که اشک بر سدّ مژگان غالب آمد. ساعاتی بر آن حال گذشت. در پی مقدمات سفر شدم برای وداع با مردی که نیمۀ عمر خود تا به اینجا را، روز و شب با موسیقیِ آواز او گذرانده‌ام. حسرت دیدارش در زندگی به دل ماند، نمی‌توانستم بار حسرت وداع را نیز - به دست خود - به آن بافزایم.

مجال خواب نبودم ز دست خیال. خورشیدِ مِی تا ز مشرق ساغر طلوع کرد، عزم جزم سفر کردم. پس از ساعتی انتظار، وسیله طی مسیر مهیا نشد. امیدوار و نومید بر سر راه ایستادم، انتظار جوانمردی را تا مگر مرا به آستان جانانم رساند.

مگر جز از همان کاروان عیّاران ایرانشهر، نوادگان آن تَهمَتَن گُرد، از کدامین گروه چشم همراهی تا وصل آن دوست در سرای آن هریوِه‌یْ خوب و پاک‌آئین می‌شد داشت.

به سرای آن پیر که وارد شدم، تصویری بر سر دست‌ها، مرا به میان جمعیت کشانید. لحظه‌ای بعد قاب را با دسته‌ای گل در دست خود دیدم، بالای‌سرگرفته. چشم بستم. این قاب، تصویر مردی سربه‌آسمان‌ساییده بود، مبادا که فروآید.

پس از ساعاتی تسکین دل در پشت قفل‌ها و نرده‌های آن باغ، به اکراه محل را ترک کردم تا روزِ پس، اولْ‌وقت در مراسم بدرقه حاضر باشم.

شب نرفته بود که در تاریکی، خوابیده نخوابیده، از بیم از‌دست‌دادن این آخرین فرصت دیدار، بار دیگر به سوی آن باغِ تاجاویدآباد روان شدم.

پس از ساعت‌ها انتظار در پشت قفل‌ها، به شکلی معجزه‌وار به داخل راه یافتم. هرگز این قول ها را باور نداشتم، اما با دیدن آن حال که چه افرادی بار نیافتند و من یافتم، به وضوح حس می‌کردم که او خود مرا می‌خواند.

توفیقی بود که توانستم شانه به شانه فرزندانش در خاکسپاری‌اش سوگواری کنم.

حین مدتی که بر سر آن خاک افرادی می‌رفتند، برای فرار از دیدار هرکدام آن‌ها، به گوشه‌‌ای رفتم. تابوت خالی را دیدم آن گوشه غریب‌افتاده و کس را التفاتی به آن نبود. ساعتی با یکی از آخرین منازل او، آن منزل تنگ چوبی خلوت کردم و همراه با دل خود گریستم. سر که بلند کردم، خیل عکاسان را دیدم که تازه آن تابوت را یافته بودند و به سمت آن می‌آمدند.

خود را به سرعت دور کردم. چه جایی بهتر از مزار آن جوانمرد خراسانی، کسی که با وجود این که اشعارش از سال ها پیش در گوشم بود، به تازگی - شاید قریب به سالی - او را یافته بودم. خلوتی ساختم با مهدی اخوان ثالث. در یاد داشتم که چون من نیست او را نیز با شیرین و شکـّر کار. پس جام کوچکم را از زلال اشک او پر کردم و بیتی چند از دیوان او با او خواندم. تقریبا ساعتی مانده به ظهر بود که شکّردوستان محل را خالی کرده بودند.

وقت، وقت دیدار بود. وقت خلوت با خلوت گزیده.

بر سر خاک رفتم. ساعت ها و ساعت ها بر آنجا نشستم، با او سخن گفتم، آوازهایش را زمزمه کردم بدون هیچ دخالت غیری.

از آن ساعت تا آفتاب‌ْغروب، فقط شش نفر از دلسوختگان بودیم که در فراق این آفتاب سوختیم و ناله سر دادیم.

هزاران نفر پشت نرده‌ها، و فقط ما، همین شش نفر، قابل دیدار بودیم.

این است که گفتم او خودْ مرا خوانده بود.

چنان آنجا نشستم، گریستم، و خواندم که آرام شدم.

پس از آن…

پس از آن دیگر هیچ مهم نبود.

با شجریان وداع کرده بودم.



Comments


© Ferme Tournesol

bottom of page